فکر امروز
رنگ دریا داری
فکر امروزت باش
به کجا مینگری
زندگی ثانیه است
وسعت ثانیه را میفهمی
میشود مثل نسیم بال در بال پرستو
بوسه بر قلب شقایق بزنیم
دل تو تنها نیست
تو خدارا داری
ومن آرامش چشمان تورا

رنگ دریا داری
فکر امروزت باش
به کجا مینگری
زندگی ثانیه است
وسعت ثانیه را میفهمی
میشود مثل نسیم بال در بال پرستو
بوسه بر قلب شقایق بزنیم
دل تو تنها نیست
تو خدارا داری
ومن آرامش چشمان تورا

کنید. یعنی تا زمانی که بافرینگ پایین تصویر بطور کامل پر شود.
بعد از طی این چند ثانیه عکسی سیاه و سفید ظاهر میشود
ولی جالب اینجاست که تا زمانی که نگاهتان بطور ثابت بر روی
نقطه سیاهرنگ متمرکز است، شما این عکس را رنگی میبینید!
راستی عکس تو ادامه مطلبه![]()
امتحان کنید ...

دوباره بال وپر پروازم درآمد
دوباره عشق سویم با سر آمد
گشتم کبوتر تا دیار خانه زادی
تنها همین کار از دل عاشق برآمد
قصد زیارت کردم و اوجی گرفتم
روحی مرا در چار چوب پیکر امد
دور حرم چرخی زدم دیدم برای
جارو کشیدن جبرئیل شهپر آمد
بستم دخیلم را به یک جسم مشبک
گویا صدایی از دل آهن بر آمد
خوش آمدی ای زائر شوریده حالم
دلتنگ تو بودم در آفاق خیالم

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند
مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند
طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند
مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریادرس نمی ماند
من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

لا لا لا لا نخواب سودی نداره، همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه، که ماه غصه اش نشه تنها بیداره
لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت، نمی دونم به کارون یا خزر رفت
فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت
لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه، دست هر کی می بینی یه تفنگه
یه عمره دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه
لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما
بشین باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها

داستان در ادامه مطلب
چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد گفت یک آقایی که ماهی بزرگی
در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند! ![]()
یک مرد میانسال با یک لهجه شدید شمالی وارد شد و در حالی که یک ماهی
حدودا ده کیلویی دریک کیسه نایلون بزرگ در دستش بود و شروع کرد به تشکر
کردن که من عموی فلانی هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی
تحفه ناقابلی است و ... ![]()
هر چه فکر کردم "فلان مریض" را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او
تشکر کردم.شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی
پاک نمی کنم! خودم تا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز کردم و قطعه قطعه
نموده و در فریزر گذاشتم. ![]()
فردا عصر وارد مطب که شدم دیدم همان مرد شمالی ایستاده است و بسیار
مضطرب است.
تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت!
ماهی را پس بده !!! من باید این ماهی را به یک دکتر دیگر بدهم اما اشتباهی به شما
دادم! چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟!! ![]()
من که جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم : ماهی الآن در
فریزر خانه است.او هم با ناراحتی گفت : پس پولش را بدهید تا برای دکترش
یک ماهی دیگر بخرم!
و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم... ![]()
![]()
چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است
و ظاهرا آن مرد شمالی یک وانت ماهی به اصفهان آورده و به پزشکان اصفهانی
انداخته است...
نتیجه اخلاقی:
:))))))))))))))))
دست بالای دست بسیار است...![]()

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان پزشک پرسیدم : شما چطور
میفهمید که یک بیمار روانى ، به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه ؟! ![]()
روان پزشک گفت: ما این وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى،
یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند...
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگـتر است ! ![]()
روان پزشک گفت: نه! آدم عادى ، این درپوش زیرآب وان را بر میدارد. شما میخواهید
تختـتان کنار پنجره باشد؟!! ![]()
![]()
افسر : می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده : گواهینامه ندارم . بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن. ![]()
- میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
- این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!! ![]()
این ماشین دزدیه؟
- آره ولی فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو میزاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!![]()
- یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟ ![]()
- بله .همون تفنگی که باهاش صاحب ماشین رو کشتم و جنازه اش رو گذاشتم صندوق عقب ![]()
- یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
- بله قربان همینطوره!!! ![]()
با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش تماس می گیره.
ولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سرهنگ برای حل
این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.
سرهنگ : ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
مرد : بله بفرمائید !!!
گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
سرهنگ : این ماشین مال کیه؟
مرد : مال خودمه جناب سرهنگ .اینم کارتش ! ![]()
اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
- البته جناب سرهنگ ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!! ![]()
واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون جاست!!! ![]()
- ایرادی نداره ![]()
مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
سرهنگ : من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما
گواهینامه ندارین، ماشین رو دزدیدین ، تو داشبورد تفنگ دارین و یه جسد تو
صندوق عقبه !!! ![]()
![]()
مرد: عجب !!! شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم !!! ![]()
![]()
روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بود، تبرش افتاد تو رودخونه...
در حال گريه كردن بود که يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
هيزم شكن گفت كه تبرم تو رودخونه افتاده ؛ فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت و از هیزم شکن
پرسید : آيا اين تبر توست؟!
هيزم شكن جواب داد: نه ! ![]()
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟!
دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه! ![]()
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟!
این دفعه هیزم شکن جواب داد: آره خودشه این تبر خودمه ! ![]()
![]()
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد...
يک روز وقتي هیزم شکن داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد تو آب ! ![]()
هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه : باز چی شده که گريه مي كني؟
هيزم شكن جواب داد: اوه فرشته، زنم افتاده توي آب ؛ به دادم برس !!! ![]()
فرشته رفت زير آب و با Jennifer Lopez برگشت و پرسيد : زنت اينه؟!
هيزم شكن فرياد زد: آره ؛ خودشه !!! ![]()
![]()
فرشته عصباني شد و گفت : مردیکه خجالت بکش ؛ اين نامرديه ! ![]()
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته منو ببخش؛ سوء تفاهم شده! آخه مي دوني، اگه مي گفتم "نه" تو
مي رفتي و با Angelina Jolie بر می گشتی !!! ![]()
و اگه باز هم "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم ميومدي و من هم مي گفتم آره و اونوقت تو هر سه
رو با هم به من مي دادي!!!
اما فرشته جونم ، من يه آدم فقير و پیر هستم و عمرا توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم ؛ و به همين دليل
بود كه اين بار گفتم آره!!! ![]()
![]()
نتیجه اخلاقي :
هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه
و مفيده ! ![]()
![]()
:)))))))))))))))))))))))))
دوستی تعریف می کرد که :
توی خوابگاه ما یکی پیدا شده بود که کره مربا وسایرمواد غذایی بچه ها رو از توی یخچالهای
مشترکی که تو آشپز خانه بود کش میرفت و یه یادداشت میذاشت جای اونا با امضای زورو!
خیلی هم خوش سلیقه بود و مثلا کباب و مرغ وسوسیسها رو برمیداشت ولی برنجا می موند!
تلاش ما برای پیدا کردن این آقای زورو بی نتیجه بود تا اینکه دیگه کارد به استخونمون رسید و
یکی از بچه ها که دانشجوی داروسازی بود مقداری داروی مسهل از نوع موثروناب گرفت !
دارو را آوردیم واول شب اونو داخل کبابهای کوبیده جاسازی کردیم و به طور کاملا تابلو تو
یخچال گذاشتیم و به اتاقمون رفتیم و منتظر شدیم تا دارو افاقه کنه !
نصف شب بود که دیدیم یه آمبولانس وارد محوطه خوابگاه شد و یه راست اومد دم بلوک ما !
من بچه ها رو صدا کردم و گفتم : بچه ها زود بیاین پای پنجره ها که زورو به دام افتاده...
تجسم کنید طرف رو که با برانکار می برند و از خجالت روشو با آرنجش پوشونده و ازپنجره
هر اتاق یه عده ای داد میزنن :
هی زورو خوش بگذره !!!
زورو التماس دعا !!!
زورو بازم این ورا بیا !!!
و به تورنادو سلام ما رو برسون ...!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نتیجه اخلاقی
خیلی نامردن قرص مسهل اخه نامردااااااااااااااااااا
:|
جاني ساعت ۲ از محل كارش بيرون آمد و چون نيم ساعت وقت داشت تا به محل كار دوستش برود، تصميم گرفت ناهار ارزان قيمتي بخورد و راهي شركت شود ...
چند رستوران گرانقيمت را رد كرد تا به رستوراني رسيد كه روي در آن نوشته شده بود :
" ناهار همراه نوشيدني فقط يك دلار! " ![]()
جاني معطل نكرد، داخل رستوران شد، يك پرس اسپاگتي و نوشابه برداشت و سر ميز نشست![]()
گارسون برايش سوپ، سالاد، سيب زميني سرخ كرده، نوشابه اضافه، بستني و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جاني توجهي نكرد كه گفت:" ولي من که اين غذاها رو سفارش ندادم؟!" ![]()
گارسون كه رفت جاني شانه اي بالا انداخت و گفت:" خودشان مي فهمند كه من نخوردم! " ![]()
اما جاني موقعي فهميد كه اين شيوه آن رستوران براي كلاهبرداري است كه رفت جلو صندوق و متصدي رستوران پول همه غذاها رو حساب كرد و گفت : 15 دلار و 10 سنت !!! ![]()
جاني معترض شد : " ولي من که هيچكدوم رو نخوردم؟!! " ![]()
و مرد پاسخ داد " ما آورديم ، مي خواستين بخورين ! " ![]()
جاني كه خودش ختم زرنگهاي روزگار بود، سري تكان داد و يك سكه 10 سنتي روي پيشخوان گذاشت ! ![]()
وقتي صندوق دار اعتراض كرد، جاني گفت:" من مشاور هستم و بابت هر يك ساعت مشاوره 15 دلار مي گيرم." ![]()
متصدي گفت :" ولي ما كه مشاوره نخواستيم؟!" ![]()
و جاني پاسخ داد :"من كه اينجا نشسته بودم ، مي خواستين مشاوره بگيرين! " ![]()
![]()
و سپس به آرامي از آنجا خارج شد ...
مشاور
روزي يک زوج پنجاهمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند...
آنها به خاطر اينکه در طول ۵۰ سال کوچکترين اختلافي با هم نداشتند در شهر مشهور بودند ![]()
تو اين مراسم خبرنگارهاي محلي هم جمع شده بودند تا راز خوشبختي شون رو بفهمند...![]()
خبرنگار پرسید : آقا واقعا باور کردني نيست؟ يه همچين چيزي چطور ممکنه؟ ![]()
شوهر روزهاي ماه عسل رو بياد آورد و گفت : براي ماه عسل رفتيم به یک جزیره زیبای شرقی
و اونجا براي اسب سواري هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کرديم... ![]()
اسبي که من انتخاب کرده بودم خيلي خوب بود ولي اسب همسرم به نظر يه کم سرکش بود ! ![]()
سر راهمون اون اسب ناگهان رم کرد و همسرم رو زمين انداخت ![]()
همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت : اين بار اولته ! ![]()
دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد از مدتي دوباره همون اتفاق افتاد اين بار همسرم نگاهي
با آرامش به اسب انداخت و گفت : اين دومين بارته !!! ![]()
بعد بازهم راه افتاديم ، وقتي که اسب براي سومين بار همسرم رو انداخت اون با آرامش تفنگشو
از کيف دراورد و با آرامش شليک کرد و اسب بیچاره رو کشت !!! ![]()
سر همسرم داد کشيدم و گفتم : چيکار کردي رواني؟ حيوان بيچاره رو کشتي ؟! ديونه شدي؟!
همسرم با خونسردي يه نگاهي به من کرد و گفت : اين بار اولت بود !!! ![]()
با سلام خدمت شما دوستان عزیزم
امروز ۲۲ شهریور تولد یکی از دوستامه
بــا بــهترین آرزوها واســه تو کــه بــهترینی
ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل
و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه
عاشق مهربانی تؤام….
برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برای بودنی
تـــولــدتـــــــــــــــــــ مبــارکــــــــــــ
b>
........ شعری سرودم ........
........ و همراه خاکستر آرزوهایم ........
........ به دست باد سپردم ........
........ تا هرجا ترا یافت ........
........ نثارت کند برسم هدیه ........
........ در تمام پس کوچه های احساس ........
........ خاطرات شیرین گذشته ........
........ در رویاهای جوانی........
........ و در یادهای آشنا ........
........ گذر گاههای عشق ........
........ و هرجا که عطر دوستی ........
........ وآهنگ وفامی تراود ........
........ دنبال تو گشتم........
........دوباره نگاهمان درهم بیامیزد ........
........ با شعرنبشته ای از من........

یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن !
خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه...
از سر ناچاری میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه...
بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت سواد آموزی شرکت کنید ...!
این بنده خدا هم ناچارا شرکت می کنه !
یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو
حساب کنه!
تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن :
انتگرال بگیر!!!
تا که بودیم، نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که خفتیم، همه بیدار شدند
تا که مردیم، همگی یار شدند
قدر آن شیشه بدانید که هست
نه در آن موقع که افتاد و شکست
.jpg)
بگذر از من بگذر از من، من و تنها بزار با من
بگذر از من، بگذر از دیوونه هایی که گذاشته سر به دامن
بگذر از من، که نگاهم دیگه دنبال کسی نیست
بگذر از من، همه رفتن از کنارم تو برو اینم غمی نیست
من خودم یه کوه غصه ام تو کنایه هاتو کم کن
من که از خودم شکستم برو و سایتو کم کن
حرفام اگه گنگ و بی دلیلن
اگه دست و پا شکستم اگه خسته و علیلم
من به انتها رسیدم دیگه امیدی ندارم
چیزی از تو من نمی خوام گله از کسی ندارم
بگذر از من بگذر از من که منم دلگیرم از من
بگذر از این دل زخمی که گذاشته سر به دامن

ببخش اگه تو گریه هام، دو رنگی و ریا نبود
اگر که دستام مثل تو، با کسی آشنا نبود
ببخش اگر تو عشقمون، کم نمیذاشتم چیزی رو
ببخش که یادم نمی ره، اون روزای پاییزی رو
ببخش اگه تو قصه امون، دو رنگ و نامرد نبود
ببخش که عاشقت بودم، خسته و دلسرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد خیانت و یاد بگیرم
اگر که گفتم به چشام، بذار واسه تو بمیرم
بین دستای من و تو، فاصله خیلی زیاده!
تو روی ابرا سواری، من روی زمین پیاده!
یادته به من می گفتی؟ اوج می گیریم توی پرواز
اما از دلم گذشتی، با غریبه خوندی آواز…
قطره قطره اشک های من، می چکید به روی سازم
وقتی که با سر می گفتی، نمی خوام باهات بسازم
حالا نیستی تا ببینی بی تو هر لحظه شکستم
توی این پیچ و خم راه بریدم خسته ی خسته ام
میون جاده ی تردید توی خلوت تو سیاهی
بی حضور عاشق تو، گم شدم تو این دو راهی

وام ازدواج
قسمت نهم

وام ازدواج
قسمت هشتم

وام ازدواج
قسمت هفتم

سيب سرخي به من بخشيد و رفت ساقه سبز مرا او چيد و رفت
عاشقيهاي مرا باور نکرد عاقبت بر عشق من خنديد و رفت
اشک در چشمان گرمم حلقه زد بي مروت گريه ام را ديد و رفت
چشم از من کند و از من دل بريد حال بيمار مرا فهميد و رفت
با غم هجرش مدارا ميکنم گرچه بر زخمم نمک پاشيد و رفت

سه تا مرد مست سوار تاکسی شدند...
وقتی سوار شدند ، راننده که دید هر سه مست و پاتیل هستند با خودش فکر کرد
که خیلی راحت می تونه ازشون پول اضافی بگیره و اونها هم متوجه نشوند!!!
![]()
سریع ماشین رو روشن کرد و بعد زود خاموش کرد و گفت : مسافرین عزیز
رسیدیم به مقصد!!!
مرد مست اولی کرایه رو داد و پیاده شـــد... ![]()
مرد دومی نه تنها پول کرایه رو دوباره داد ، بلکه تشکر هم کرد...! ![]()
اما مرد سومی نه تنها پول نداد بلکه با عصبانیت تمام یه پس گردنی
محکم هم به راننده زد...!!!
راننده که جا خورده بود فریاد زد : چرا میزنی؟!!
مرد سومی گفت : اینو زدم که درس عبرتی بشه واست از این به بعد تند نری، داشتی
هممون رو به کشتن میدادی مردیکه !!!
:|
:|
:|
:|
:|
وام ازدواج
قسمت ششم

جــــــــــــــــــالبهـ
![]()
![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ![]()
![]()
![]()
وام ازدواج
قسمت پنجم

آدمیزاد هر چه انسان تر می شود، چشم به راه تر می شود.
این حقیقت زیبایی است که همیشه می درخشد.

وام ازدواج
قسمت چهارم
