راز صدا در صومعه....( داستان)

اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب
شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت :
«ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام
دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند. شب هنگام وقتي مرد
مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن
هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي
ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند: « ما نمي توانيم اين را به تو
بگوييم . چون تو يک راهب نيستي» مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد
و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل
همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه
دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند..
آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال
قبل شنيده بود ، شنيد. صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما
راهبان بازهم گفتند: « ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم .
چون تو يک راهب نيستي» اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار
خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم.
















~~~♥♥♥-..~~~~~♥♥♥~~~~