راز صدا در صومعه....( داستان)

اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب

شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت :

«ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام

دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند. شب هنگام وقتي مرد

 مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن

 هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي

ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند: « ما نمي توانيم اين را به تو

بگوييم . چون تو يک راهب نيستي» مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد

 و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل

همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه

دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند..

آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال

 قبل شنيده بود ، شنيد. صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما

 راهبان بازهم گفتند: « ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم .

چون تو يک راهب نيستي» اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار

 خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم.

ادامه نوشته

آرزوتو نمیخوامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

fc2e98b3626e25df5c5eb5109b82725e عکس های غم انگیز با شعر های احساسی جدید

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

 

لالا نخواب سودی نداره

???? E?C?? ?C

لالا نخواب سودی نداره

لالا نخواب سودی نداره همون بهتر که بشمری ستاره

همون بهتر که چشات وا بمونه که ماه غصش نشه تنها بیداره

لالا نخواب بازم سفر رفت نمیدونم به کارون یا خزر رفت

فقط دردم اینه مثه همیشه بدون اطلاع وبی خبر رفت

لالا نخواب میدون جنگه دس هرکی میبینی یه تفنگه

یه عمر دور چشماش گشتم نفهمیدم اون چشما چه رنگه

شعر کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو


ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته....

 

ذوب می شوم

خورشید در پشت پنجره غروب می کرد

و خواب می چکید از چشمان تر شیشه

در بیداری چشمان من!

با سکوت خواب آلوده ام نزد تو آمدم

تو اشک می ریختی و من

در طلوع آفتاب اشک تو

ذوب می شدم

ابرچشمانت که باریدن گرفت

زلال نگاهت دلم را برد

و خدا را در رنگ چشمانت دیدم!

تو را هرگز رها نمی کنم

تنها تویی که می آیی تا خدا... تا نور!  

راهی برای خرید معجزه

 
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید
 
برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای
 
 آن ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست
 
 هزینه ی جراحی پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر
 
 آهسته به مادر گفت: "فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد."
....به لینک ادامه مطلب مراجعه شود
ادامه نوشته

حرف های بی بهانه...!

 

 سلام فرشته ی روزهای بارانی

دلم گرفته برایم غزل نمیخوانی

 امید و دلهره ، شب چشم خسته ام دیگر

ز راز مبهم این روزهای بحرانی

 به بطن این شب تیره که می رسد هر روز

چه میشود گل خورشید را برویانی

 چقدر فاصله اینجا نشسته می بینم

نماز فاصله ها را شکسته میخوانی

تو آمدی که بگویی خدا نگهدارت

در این هوای نهایت بگو پشیمانی

دریا با دلم چه کردهــــــ

سلام به دوستای خوبو گلم

ببخشید یک هفته ای خدمتتون نبودم

از امروز هستم هر روزم آپم

ممنون از نظرات قشنگی که نبودم برام گذاشتید

راجع به اون پست و رمزشم واقعا متاسفم

امکانش نیست رمز پستو بذارم

اما بهتون قول میدم یکبار دیگه که

مطلب رمز دار گذاشتم رمزشو بهتون بدم

خیلی دوستتون دارم

این شعرم تقدیم میکنم به همه شما که یه جا

از عشقتون جدا شدید یک وقت با خودتون فکر نکنید

 این شعرو واسه خودم گذاشتماااااا

امیدوارم خوشتون بیادـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادته کنار دریا روی ماسه های ساحل

گفتی که هرگز تو ازمن نمیشی یه لحظه غافل

دوتا فلب عاشقونه روی ماسه ها کشیدی

گفتی تار موی من رو به همه دنیا نمیدی

نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مگه تو نگفته بودی واسه تو رفیق راهم

ماچه نقشه هاکشیدیم واسه فرداهای باهم

تو میگفتی که بمونیم پاک و بی ریاوساده

دستای هم و بگیریم توی پیچ و خم جاده

اما افسوس.........................

بمیرم اون دم آخر چی به روز عشقم اومد

هی نگاش به من میفتاد کاری ازمن بر نیومد

میدیدم جلوی موجا دنبال دستام میگرده

باغم و گریه و زاری مگه عشقم برمیگرده؟

مگه عشقم برمیگرده؟؟

ای خدا خودت نگاه کن دریا با دلم چه کرده..

 

یه خواهش کوچولو...

خدایا !!!!!!!!!

ازت خواهش میکنم...

از این به بعد به مخلوقاتت یک مترجم ضمیمه کن

اینجا هیچ کس هیچ کس را نمیفهمد....!

http://up.vatandownload.com/images/7dslivph1evc4i58mw7h.jpg

خلاصه بگم

چقدر حقیرند مردمانی که
 
 نه جرات دوست داشتن دارند ...

نه اراده ی دوست نداشتن ...

نه لیاقت دوست داشته شدن

و نه متانت دوست داشته نشدن ...

با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند ...!!!

آتش امید

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک
 
 خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد
 
که خدا نجاتش دهد.اگر چه روزها افق را به دنبال
 
یاری رسانی از نظر می گذراند، اما کسی نمی آمد. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته

 پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار

محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن قرار دهد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به

 هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است

و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق

ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد.

فریاد زد:« خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟»تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک

می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

 مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید:« شما از کجا فهمیدید

 که من اینجا هستم؟» آنها جواب دادند:

« ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.»

نکتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

وقتی که اوضاع خراب می شود، نا امید شدن آسان است.

ولی ما نباید دلمان را ببازیم، چون حتی در میان درد و

 رنج دست خدا در کار زندگی مان است.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عشق میتونه ....

عشق

ميتونه دو نفر را كنار هم نگه داره ،

ممكنه راه پر خطر و طولاني باشه اما مگه ميتونه اونا رو از هم جدا كنه؟!!!

اما وقتي مشكلات حل شده باشه آيا بدون عشق ميشه دو نفر كنار هم بمونن؟!

مهم اينه كه به قول امرسون:

ما اشتباه نمي كنيم صرفاً مي آموزيم!

بخاطر تو مینویسم...( درمان دردم)

ادامه نوشته

زندگی رانخواهیم فهمیــــــــــــــــــــــــــــــد.... اگر !!!

 

زندگی را نخواهیم فهمید

اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم

فقط چون در کودکی وقتی خواستیم

گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید

اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم

و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم

 فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از

 آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید

اگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم

فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و

حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید

اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم

 فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم

و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید

اگر دست از تلاش و کوشش برداریم

 فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری

 ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید

اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز

 می‌شوند، پس بزنیم

فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد

و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید

اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم

دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم

و از دل‌بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید

اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم

 فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.

فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در

 بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است،

هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان

 کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد

 کلید را امتحان کنیم تا یکی از آن ها در را باز کند.

گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و

شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگراست.

یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر

 کلید صدم را امتحان نکنیم

فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند.

روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که

معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های

 درون خود بیش تر آشنا می‌شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید

اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم درجاده نگذاریم...

چــــــهـ ســــــــــادهــ عاشــــــقــــــــــ میشیمــــــ

Love

شیرینی دیدار بعداز فراق تو را انتظار میکشم 

دوری از تو برایم سخت بود و

ملال آور  

اما شیرینی خنده هایت تحمل فاصله ها را برایم اسانتر میکرد 

حالا دیگرنزدیک به توام وجود نازنینت را حس میکنم 

خاطرات تلخ تنهایی وروزهای تکراری و 

بی کسی ام را دراین شهر از یاد برده ام 

اینجا هوایش بوی تو رادارد هر سو که مینگرم تورامیبینم که لبخند به لب 

ایستاده ای و با چشمانت مرا فرامیخوانی همان چشمانی که شب وروز 

هجرانشان رادر اشک نگاهم بر قلبم میریختم 

چه شبها که رویای دستان پرمهرت خواب از چشمانم می ربود 

و در دل ظلمت شب تو را فریاد میزدم

آری نازنینم قلبم را به توباخته ام قلبی که زخم خورده دشنه داغ بی وفایی است

و ابراز علاقه تو مرحمی است بر دردهای آن..

 

غزلی از احساس

 

زندگی باید کرد !
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
زندگی باید کرد !
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
زندگی باید کرد !
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
زندگی باید کرد !
گاه با سایه ابری سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید روئید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان
لحظه هایت بی غم ............
روزگارت آرام ........

اگر نمی تونی کپی نکن!

از یک استاد سخنور دعوت به عمل آمد که در جمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید. محور سخنرانی در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه کارکنان دور می زد.

استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود، چنین گفت: "آری دوستان، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود!"

ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت! استاد وقتی تعجب آنان را دید، پس از کمی مکث ادامه داد: "آن زن، مادرم بود!"

حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد...

 

تقریبا یک هفته از آن قضیه گذشت تا این که یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانی نیمه رسمی دعوت شد. آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه سرش شلوغ بود.

او خواست که خودی نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه، محفل را بیشتر گرم کند. لذا با صدای بلند گفت: "آری، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام که همسرم نبود!"

همان طور که انتظار می رفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت به سر می برد. مدیر که وقت را مناسب دید،‌ خواست لطیفه را ادامه دهد، اما از بد حادثه، چیزی به خاطرش نیامد و هر چه زمان گذشت، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد، تا اینکه به ناچار گفت: "راستش دوستان، هر چه فکر می کنم، نمی تونم به خاطر بیارم آن خانم که بود!"

احســـــــاسم را نمی فروشـــم . .

حتی به بالاتــــرین بــــها . . !

ولی آنگونه که بخواهم خــــرج می کنم . .

برای آنهایی که لایــــــقِ آن هستند !

شعر

دارم سخنــی با تـــو و گفتن نتوانــــــــم

ویــن درد نهان ســـــوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخــــــن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنــــانم که شنفتن نتوانــــم

شادم به خیـــــال تو چو مهتــاب شبانگاه

گـر دامن وصـل تو گـرفـتـن نـتـوانـم

با پرتو ماه آیم و چون سایــــــــــه دیوار

گامی ز سر کــــوی تو رفتـــن نتوانم

دور از تو من سوختـه در دامن شب ها

چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم

فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ

چـون غـنـچه پاییــز شکـفـتـن نتـوانم

ای چشم ِ سخن گوی، تو بشنو ز نگاهم

دارم سـخنـی با تـو و گـفـتـن نــتـوانـم

.... ..... .... ..... ..... ..... ...... ...... ..... .... .....

فقیر به دنبال شادی ثروتمند

و ثروتمند به دنبال آرمش زندگی فقیراست،

کودک به دنبال آزادی بزرگتر

و بزرگتر به دنبال سادگی کودک،

پیر در حسرت قدرت جوان

و جوان در پی تجربه سالمند،

آنان که رفته اند در آرزوی بازگشت

و آنان که مانده اند در رویای رفتن،

خدایا!!!

کدامین پل در کجای دنیا شکسته است

 که هیچکس به مقصد خود نمیرسد؟!

 

من میشمرمــــ . . .

 

دنبال بهانه نباش عزیزکم

چشم که گذاشتم برو

و هر وقـت خواستـی برگرد......

من تا بی نهایــــــــــت شمردن را بلدم ...

http://mypix.ir/wp-content/uploads/2011/02/Www.MyPix_.Ir-302.jpg