بدون شرح

 



























































قدر زندگیمان را بدانیم

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا …

دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت

 و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان

گفت : بله خانوم؟


معلم که از عصبانیت شقیقه ه…اش می زد، تو چشمای

سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت روسیاه و پاره نکن ؟

هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه

 بی انضباطش باهاش صحبت کنم!

دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد…

بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش

حقوق می دن…اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم

 که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت می شه برای

خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه…

اونوقت… اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم

 یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و

توش بنویسم… اونوقت قول می دم مشقامو …

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد..

 

پرواز با خورشید

بگذار ، که بر شاخه این صبح دلاویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم .

آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبکبال ،

پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور ، از آن قله پر برق

آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز

سیمرغ طلایی پرو بالی ست که – چون من –

از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست

پرواز به آنجا که سرود است و سرورست .

آنجا که ، سراپای تو ، در روشنی صبح

رویای شرابی ست که در جام بلور است .

آنجا که سحر ، گونه گلگون تو در خواب

از بوسه خورشید ، چو برگ گل ناز است ،

نجا که من از روزن هر اختر شبگرد ،

چشمم به تماشا و تمنای تو باز است !

من نیز چو خورشید ، دلم زنده به عشق است .

راه دل خود را ، نتوانم که نپویم

هر صبح ، در آیینه جادویی خورشید

چون می نگرم ، او همه من ، من همه اویم !

او ، روشنی و گرمی بازار وجود است .

در سینه من نیز ، دلی گرم تر از اوست .

او یک سرآسوده به بالین ننهادست

من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست .

ما هردو ، در این صبح طربناک بهاری

از خلوت و خاموشی شب ، پا به فراریم

ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبیعت

با دیده جان ، محو تماشای بهاریم .

ما ، آتش افتاده به نیزار ملالیم ،

ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم ،

بگذار که – سرمست و غزل خوان – من و خورشید

بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

اس ام اس های دی

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به

آسمان دعا می کنند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه

دشواری رسیدن به سهولت است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد

خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است

که انسان را از بین می برد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید،

 همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها

 را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی

پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر

 تقسیم کنیم .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید

 بازگشاینده قفل در باشد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت

خویش را در دست می گیرید .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است

 که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

باورها و هر آنچه از دیدگان اندیشه هایمان می گذرد

را به زنجیر می کشند..

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بیادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى ،

 محبت اوست پس ؛محبت کنید چه به دوست ،

چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست.
کوروش کبیر

به خاطره یک تکه نان

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای

 در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش

 خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد

تا از طعام بهشتی، برای او ببرند… و او را بدینگونه سیر نمایند.

 بعد از ۷۰ سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش

گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم

 آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی

که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین

 آمد و به خانه نگهبانی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و

 از او طلب نان کرد، نگهبان ۳ قرص نان به او داد و او بسمت

 عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت…

مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد

او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت،

 مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما

 سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد.

مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و

گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من

 داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و

 گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در

خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم

، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که

 مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم…

تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را

برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که

 غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع

گرسنگی ات به در خانه یک نگهبان آمدی و طلب نان کردی…

یادتون باشه خبر بدو اینجوری باید گفت

اخبار بد را بتدریج بگویید...
 
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود .
 
پس از مراجعه پرسید :

- جرج از خانه چه خبر ؟

- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد .

- سگ بیچاره پس او مرد . چه چیز باعث مرگ او شد ؟

- پرخوری قربان !

- پرخوری ؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت ؟
 
- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد .

- این همه گوشت اسب از کجا آوردید ؟

- همه اسب های پدرتان مردند قربان !

- چه گفتی ؟ همه آن ها مردند ؟

- بله قربان . همه آن ها از کار زیادی مردند .

- برای چه این قدر کار کردند ؟

- برای اینکه آب بیاورند قربان !

- گفتی آب آب برای چه ؟

- برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان !

- کدام آتش را ؟

- آه قربان ! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد .
 
- پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود ؟

- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد . قربان !
 
- گفتی شمع ؟ کدام شمع ؟

- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !
 
- مادرم هم مرد ؟

- بله قربان . زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین
 
 گذاشت و دیگر بلند نشد قربان !

- کدام حادثه ؟

- حادثه مرگ پدرتان قربان !

- پدرم هم مرد ؟

- بله قربان . مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت .
 
- کدام خبر را ؟

- خبر های بدی قربان . بانک شما ورشکست شد .
 
 اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا
 
ارزش ندارید . من جسارت

کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !!!
 
 

غافل از آنيم که کج ميرويم

دل خوش از آنيم که حج ميرويم

غافل از آنيم که کج ميرويم

کعبه به ديدار خدا ميرويم

او که همينجاست کجا ميرويم

حج بخدا جز به دل پاک نيست

شستن غم از دل غمناک نيست

دين که به تسبيح و سر و ريش نيست

هرکه علي گفت که درويش نيست

صبح به صبح در پي مکر و فريب

شب همه شب گريه و امن يجيب

فقط بخاطر تو

وقتی گروه نجات، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود

 اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه، چیز عجیبی دیدند....

گروه حوادث: همه خاطره های مردم چین از روز دوازدهم مه

 2008 (23 اردیبهشت 87) تیره است اما آنان دیگر نمی خواهند

 وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.

زلزله زدگان فقط می خواهند لحظه های جاودان را به یاد بیاورند.

نام های قهرمانان بی نشان، معمولی هستند اما یادشان تا ابد

در تاریخ چین باقی خواهند ماند.

زندگی آنها در گذشته عادی بود اما پس از فاجعه «سی چوان»

 خیلی ها تبدیل به قهرمان شدند. شاید این دیگر برای خودشان

 روشن نباشد که چه کاری انجام دادند، اما حماسه هایی که

 آفریدند همگی مردم چین را تحت تاثیر خود قرار داده است.

وقتی گروه نجات، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود

 اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه، چیز عجیبی دیدند. زن

با حالتی عجیب به زمین افتاده، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار

 آوار کاملا تغییر یافته بود.

ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی

 ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه،

دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است

. بچه زنده است.

وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای

 از زیر آن بیرون کشیده شد. نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود.

او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و

 مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.

مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد

که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده

ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که

 

 مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.

»»»»***»»»»»»»»»»»»»»»»»***»»»»»

«««««««««««««***«««««««««««««

 

3 نصیحت

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
 
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !
 
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور
 
من می توانم این کارها را انجام دهم؟
 
لقمان جواب داد :
 
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم
 
 بهترین غذای جهان را می دهد .
 
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای
 
 احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .
 
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت
 
 بهترین خانه های جهان مال توست...

می خوای بخندی بخند ولی من جات باشم گریم میگیره

 
به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن
به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای
سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!!
——————————————
هر روز تو دانشگاه میبینیم ۱۰۰ تا دختر مدرسه ای رو به صف
کردن، معلمشونم جلو، آوردن بازدید از دانشگاه، مگه باغ وحشه
اینا رو هر روز میارین بازدید!!
——————————————
اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم!!
——————————————
یارو رو آوردن تو تلویزیون، زیر اسمش نوشته:
 “کارشناس مسائل یمن”، من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال
 از چه راهی نون در میآورده!!
——————————————
قبلاً برق میرفت بابامون فحش رو میکشید به اداره برق،
 الان برق میره خوشحال هم میشه!!
 
——————————————
فدراسیون فوتبال فقط تو ۶ ماه، نیم میلیارد تومن ازفحاشی
 فوتبالیستها درآمد داشته. یعنی به عبارتی قیمت فحش از قیمت طلا زده بالاتر!!
——————————————
واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در
 اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نیت المپیک لندن!!
——————————————
میگه به خدا راست میگم. طرف میگه نه،
اگه راست میگی بگو به جون مامانم!!
——————————————
یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته‌های
 صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!!
——————————————
ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس
 خارجی میگردیم، بعد خارج که میریم میافتیم دنبال جنس ایرانی!!
——————————————
یارو گیتار الکتریک تو اتاقم دیده میگه
تو هم شیطان پرست شدی!!
——————————————
جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند
میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن،
بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن!!
——————————————
طرف سوار اسب شده، عکسشو گذاشته
 فیس بوک، میگه اون بالاییه منم!!
——————————————
تبلیغ پارک آبی نشون میدن یارو با شلوار
 لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسره‌های پارک آبی!!
——————————————
رفتم سوپر مارکت میگم آقا کرم کارامل دارین؟
میگه کرم فقط ساویز داریم!!·
——————————————
سالای پیش جایزه بانک ملت یه منزل مسکونی بود،
 امسال شده ۶۰ لیتر بنزین،سال دیگه میشه
یه شونه تخم مرغ، سال بعدشم دوتا تافتون یه بربری هم وسطش!!
——————————————
غار علیصدر به قندیلاش معروفه،
 اونوقت ملت میرن قندیلاشو میکنن یادگاری میبرن
 با خودشون! یکی نیست بگه
آخه با اون قندیل میخای چیکار کنی؟!!
——————————————
میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی
 پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو
اشتباه میزنی، یکی از پشت میگه:
آقا رمزتو اشتباه زدیها!!
——————————————
بابام نشسته یه میزگرد به زبون آلمانی میبینه،
میگم مگه میفهمی‌چی میگن؟ میگه قیافه‌هاشونو
 که میبینم میفهمم در مورد چی حرف میزنن!!
——————————————
خبرنگار رفته تو یه روستا سوال میکنه با یارانه تون
 چیکار کردین؟ مردهمیگه: قبض‌هامونو پرداخت کردیم،
 چندتا قسط دادیم، شهریه دانشگاه دخترمو دادیم،
یه تراکتور هم خریدیم! تازه یه مقداری هم پس انداز کردیم!!
——————————————
پسورد اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون ز
نگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟ میگم نه!
میگه آخه قبلاً شماره موبایلت بود،
الان هرچی میزنم کانکت نمیشم!!
——————————————
· کاردار سوئیس رو احضار کردن که بره به آمریکا
 بگه چرا عربستان نیروهاشو فرستاده بحرین!!
——————————————
میری آدامس اوربیت بخری، بقاله به جای بقیه پول،
بهت آدامس شیک میده!!
——————————————
یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو
یقه‌ش نوشته تولیدی برادران عباس‌پور!!
——————————————

رفیقم زنگ زده میگه ویسکی سراغ نداری؟

 میگم برای چی میخوای؟ میگه بابام امشب

از کربلا میاد کلی مهمون داریم!!

شما چی میبینید؟؟؟

1

نه نه نه تعجب نکنید!!!

نه نه سره کاری هم نیست...

ای بابا باید یه چیزی ببینید

وای هنوز ندیدی

عجب چشمایی داری فردا یه دکتر برو چشمات باید معاینه شن

بیا یه راهنماییت کنم

بابا میبینی

فقط کافیه از مانیتور ۷۰ سانتی متر فاصله بگیری

تو قسمت نظرات برام بنویس چی دیدی

امیدوارم موفق شده باشی

زندگی خوش است

زندگی یک بازی درد آور است

زندگی یک اول بی آخر است

زندگی کردیم اما باختیم!

کاخ خود رت روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را

بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را با همین غم ها خوش است

 زندگی را خوب باید آموزد

اهل صبر و غصه و اندوه بود

باختیم و اما شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

کریسمس مبارک

 

چه جالب!!!

" در آغوش گرفتن نجات بخش".

این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت دوقلو

را توصیف می‌کند که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه

انکوباتورنگهداری می‌شدند و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده

نخواهد ماند. اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد

را بر خلاف مقرارت بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد

و برای این کار با بیمارستان جنگید.

زمانیکه آنها در یک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر،

به گونه ای که پنداری خواهرش را در آغوش گرفته باشد،

 بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بیمار،

 شروع به عادی شدن می‌کند و دمای بدن او بالا رفته، شکل عادی می‌یابد.

پس از مدتی، هر دو آنها زنده می‌مانند و شروع به رشد می‌کنند.

دو خواهر دو قلو به خانه رفتند و در یک تخت خواب خوابیدند .

آنها همچنان با هم در یک تخت می خوابند، و یکدیگر را کیپ در

 آغوش می گیرند.

بیمارستان زمانی که متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن این دو نوزاد در

 کنار یکدیگر شد، از آن پس در مقررات خود تغییر بوجود آورد و

هم اکنون تمامی دو قلوها؛ حتی چند قلوها را در یک تخت و یاانکوباتور

 در کنار هم و نزدیک هم می‌خوابانند.

این پست به صورت کاملا اتفاقی اینجا

قرار گرفته و هیچ ارزش دیگری ندارد.

تست روانشناسی

يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت.

بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :

شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد.

از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر

داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.

يك پيرزن كه در حال مرگ است.

يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.

يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد.

شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد.

كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :

پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ....

...........

..........

........

.......

......

.....

.....

...

..

.

قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر

پاسخي دليل خاص خودش را دارد.

پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد.

هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.

شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و

اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.

شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از

دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد

دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :

سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند

و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس مي‌مانيم.

پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است

و مسلما همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس

در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟

زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خودمان را

(ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها،

محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات

مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.