بدون شرح

























معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا …
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت
و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان
گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه ه…اش می زد، تو چشمای
سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت روسیاه و پاره نکن ؟
هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه
بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد…
بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش
حقوق می دن…اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم
که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت می شه برای
خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه…
اونوقت… اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم
یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و
توش بنویسم… اونوقت قول می دم مشقامو …
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا …
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد..

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبکبال ،
پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز
سیمرغ طلایی پرو بالی ست که – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست
پرواز به آنجا که سرود است و سرورست .
آنجا که ، سراپای تو ، در روشنی صبح
رویای شرابی ست که در جام بلور است .
آنجا که سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید ، چو برگ گل ناز است ،
نجا که من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است !
من نیز چو خورشید ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم که نپویم
هر صبح ، در آیینه جادویی خورشید
چون می نگرم ، او همه من ، من همه اویم !
او ، روشنی و گرمی بازار وجود است .
در سینه من نیز ، دلی گرم تر از اوست .
او یک سرآسوده به بالین ننهادست
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست .
ما هردو ، در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب ، پا به فراریم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان ، محو تماشای بهاریم .
ما ، آتش افتاده به نیزار ملالیم ،
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم ،
بگذار که – سرمست و غزل خوان – من و خورشید
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم
دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به
آسمان دعا می کنند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه
دشواری رسیدن به سهولت است .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد
خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است
که انسان را از بین می برد .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید،
همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها
را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی
پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر
تقسیم کنیم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید
بازگشاینده قفل در باشد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت
خویش را در دست می گیرید .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است
که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
باورها و هر آنچه از دیدگان اندیشه هایمان می گذرد
را به زنجیر می کشند..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بیادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى ،
محبت اوست پس ؛محبت کنید چه به دوست ،
چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست.
کوروش کبیر
در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش
خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد
تا از طعام بهشتی، برای او ببرند… و او را بدینگونه سیر نمایند.
بعد از ۷۰ سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش
گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم
آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی
که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین
آمد و به خانه نگهبانی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و
از او طلب نان کرد، نگهبان ۳ قرص نان به او داد و او بسمت
عبادتگاه خود حرکت کرد.
سگ نگهبان به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت…
مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد
او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت،
مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما
سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد.
مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و
گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من
داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟
به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و
گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در
خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم
، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که
مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم…
تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را
برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که
غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع
گرسنگی ات به در خانه یک نگهبان آمدی و طلب نان کردی…


دل خوش از آنيم که حج ميرويم
غافل از آنيم که کج ميرويم
کعبه به ديدار خدا ميرويم
او که همينجاست کجا ميرويم
حج بخدا جز به دل پاک نيست
شستن غم از دل غمناک نيست
دين که به تسبيح و سر و ريش نيست
هرکه علي گفت که درويش نيست
صبح به صبح در پي مکر و فريب
شب همه شب گريه و امن يجيب


وقتی گروه نجات، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود
اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه، چیز عجیبی دیدند....
گروه حوادث: همه خاطره های مردم چین از روز دوازدهم مه
2008 (23 اردیبهشت 87) تیره است اما آنان دیگر نمی خواهند
وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.
زلزله زدگان فقط می خواهند لحظه های جاودان را به یاد بیاورند.
نام های قهرمانان بی نشان، معمولی هستند اما یادشان تا ابد
در تاریخ چین باقی خواهند ماند.
زندگی آنها در گذشته عادی بود اما پس از فاجعه «سی چوان»
خیلی ها تبدیل به قهرمان شدند. شاید این دیگر برای خودشان
روشن نباشد که چه کاری انجام دادند، اما حماسه هایی که
آفریدند همگی مردم چین را تحت تاثیر خود قرار داده است.
وقتی گروه نجات، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود
اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه، چیز عجیبی دیدند. زن
با حالتی عجیب به زمین افتاده، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار
آوار کاملا تغییر یافته بود.
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی
ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه،
دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است
. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای
از زیر آن بیرون کشیده شد. نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود.
او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و
مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد
که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده
ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که
مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.
»»»»***»»»»»»»»»»»»»»»»»***»»»»»
«««««««««««««***«««««««««««««
رفیقم زنگ زده میگه ویسکی سراغ نداری؟
میگم برای چی میخوای؟ میگه بابام امشب
از کربلا میاد کلی مهمون داریم!!
نه نه نه تعجب نکنید!!!
نه نه سره کاری هم نیست...
ای بابا باید یه چیزی ببینید![]()
وای هنوز ندیدی![]()
عجب چشمایی داری فردا یه دکتر برو چشمات باید معاینه شن![]()
بیا یه راهنماییت کنم![]()
بابا میبینی![]()
فقط کافیه از مانیتور ۷۰ سانتی متر فاصله بگیری![]()
تو قسمت نظرات برام بنویس چی دیدی![]()
امیدوارم موفق شده باشی![]()
زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم!
کاخ خود رت روی دریا ساختیم
لمس باید کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید این کوه را
زندگی را با همین غم ها خوش است
زندگی را خوب باید آموزد
اهل صبر و غصه و اندوه بود
باختیم و اما شاکی نیستیم
بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم
این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت دوقلو
را توصیف میکند که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه
انکوباتورنگهداری میشدند و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده
نخواهد ماند. اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد
را بر خلاف مقرارت بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد
و برای این کار با بیمارستان جنگید.
زمانیکه آنها در یک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر،
به گونه ای که پنداری خواهرش را در آغوش گرفته باشد،
بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بیمار،
شروع به عادی شدن میکند و دمای بدن او بالا رفته، شکل عادی مییابد.
پس از مدتی، هر دو آنها زنده میمانند و شروع به رشد میکنند.
دو خواهر دو قلو به خانه رفتند و در یک تخت خواب خوابیدند .
آنها همچنان با هم در یک تخت می خوابند، و یکدیگر را کیپ در
آغوش می گیرند.
بیمارستان زمانی که متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن این دو نوزاد در
کنار یکدیگر شد، از آن پس در مقررات خود تغییر بوجود آورد و
هم اکنون تمامی دو قلوها؛ حتی چند قلوها را در یک تخت و یاانکوباتور
در کنار هم و نزدیک هم میخوابانند.
این پست به صورت کاملا اتفاقی اینجا
قرار گرفته و هیچ ارزش دیگری ندارد.![]()
بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد.
از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر
داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.
يك پيرزن كه در حال مرگ است. ![]()
يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.![]()
يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. ![]()
شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد.
كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ....
...........
..........
........
.......
......
.....
.....
...
..
.
قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر
پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. ![]()
هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.![]()
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و ![]()
اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از ![]()
دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد
دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :![]()
سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند
و خودم به همراه همسر روياهايم
متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس ميمانيم.
پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است
و مسلما همه ميپذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس
در ابتدا به اين پاسخ فكر نميكند. چرا؟![]()
زيرا ما هرگز نميخواهيم داشتهها و مزيتهاي خودمان را
(ماشين) (قدرت) (موقعيت)
از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهيها،
محدوديت ها و مزيتهاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات
ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.![]()
![]()
![]()