... به او بگوئید

آری به او بگوئید...

بگوئید که من...

تا ابد در کنارش می مانم...

به او بگوئید که همیشه به یادش هستم...

به او بگوئید که فقط او را می پرستم...

به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند...

به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست...


به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم...

به او بگوئید که تمام آن شبهای بارانی را فدای چشمانش می کنم...

به او بگوئید که قلبم فقط به عشق و یادش می تپد...

به او بگوئید...بگوئید که اسیر برق نگاهش شده ام...

آری به او بگوئید...

بگویید اگر روزی از پیشم برود آن روز روز مرگ من است

به او بگویید...بگویید که در کنارم بماند

به او بگویید...بگویید که همپایم باشد

بگوییید که یارم باشد

بگویید که با من باشد

برای من باشد

آری به او بگویید...

بگوئید که...عاشق شده ام...

و تنها او را دوست می دارم...


 

دست نوشته هایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من

به آن نازی كه در چشم تو پیداست

به لبخندی كه چون لبخند گلهاست

به رخسارت كه چون مهتاب زیباست

به گلهای بهار و عشق و هستی

به قرآنی كه او را می پرستی

قسم ای نازنین تا زنده هستم

تو را من دوست دارم....میپرستم....

 

آسمـان هـم کـه بـاشی

بـغلت خـواهــم کـرد …


فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش

هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …


پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو

دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…

روی دیوار

روی سایه ایـــــ که به جا مانده از تو


چشــــم می کشم و دهانی که بخندد

به این همه تنهایی و انتـــظار ...

ا
ین خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استـــــ

و تکه ذغالی که خطــــ می کشد

نیامدنتـــــــــ را ...

یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو ...

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شت

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شت

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

اندک اندک عشق بازان کم شدند

deborah.mihanblog.com

هر که خوبی کرد زجرش میدهند

هر که زشتی کرد اجرش میدهند

باستان کاران تبانی کرده اند

عشق را هم باستانی کرده اند

هرچه انسانها طلایی تر شدند

عشق ها هم مومیایی تر شدند

اندک اندک عشق بازان کم شدند

نسلی از بیگانگان آدم شدند

نامه+غضنفر=کی چی متوجه شد؟

روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان
 
میکنه و همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه
خلاصه همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم....

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های
 
منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟

خلاصه غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

+

+

+
+


حال ترجمه از زبان همسرش


خط اول :حالت چه طوره زن ؟

خط دوم :بچه ها چه طورن ؟

خط سوم : مادرت چه طوره ؟

خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!

خط پنجم : فقط برگردم خونه....

خط ششم : می کشمت

خط هفتم :غضنفر از آلمان...

و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

 
دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند...

اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،

فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه

امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد...

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،

به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود

لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی، معنای واقعی

سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بیایی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...

اما می توان چشمان را بست وعبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت!

@@@@@@@@__ گل رز __@@@@@@@@

معنی رنگ انواع گل رز ! -www.jazzaab.irمعنی رنگ انواع گل رز ! -www.jazzaab.ir
ــــهر رز چه معنایی داردمعنی رنگ انواع گل رز ! -www.jazzaab.ir

    برای فهمیدن این موضوع به لینک

 
      ادامه مطلب یه سر بزنید شــــاید
 
           گلـــــــهایی که تاحالا هدیه دادید 
 
               معانی خاصــــــــــــــی داشتند
 

ادامه نوشته

موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم

اگر مانده بودی نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پر شکسته اگرمانده بودی بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان اگرمانده بودی همسفر داشت

هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود اگرمانده بودی می شنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل

اگرمانده بودی موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تواگرمانده بودی می سرودم

چه بیرنگ میشوم

راهی برای رفتن         نفسی برای بریدن        کوله بارم بر دوش


     مسافر میشوم گاهی...      عشقی برای خواندن        بغضی برای شکفتن


                           خاطراتم در دست             بازیچه میشوم گاهی...


نگاهی در راه        اعتمادی پرپر               پاهایم خسته


          هوایی میشوم گاهی...                        فکرهای کوتاه


     صبری طولانی               صدایی در باد               زمستان میشوم گاهی...  

 

 روزهای رفته      ماه های مانده  تقویم ام بی تاب        دلم تنگ میشود گاهی...


          جای پایی سرد         رد پایی گنگ         در این سایه ی تنهایی


........................................................چه بی رنگ میشوم گاهی...

آهای چهار شنبه سوری!

مش اصغر توی چادر دیدنی شد ................پی قاشق زنی شد

که باشد استتار اینجا ضروری! ................آهای چهارشبنه سوری!

یکی از جیغ و داد اهل کوچه................. کند دندان قروچه

بگوید: داد از این حد بی شعوری!............... آهای چارشنبه سوری!

بر اعصــــــابش زند یکریز .............تقّه هیاهــــــــوی ترقّه

ندارد بیش از این تاب صبــوری ................آهای چارشنبه سوری!

مقصــر من نمی گویم تـو هستی............ ولی از بمب دستی

چه چشمانی که شد محکوم کوری..................... آهای چارشنبه سوری!

امید است اینکه با شادی معقول............. همه خوشحال و شنگول

کنیم از شیوه‌ی این عده دوری ................آهای چارشنبه سوری

رسیدی و پر از شادی و شوری................... آهای چارشنبه سوری!

شنیدم با جوانان جفت و جوری.................. آهای چارشنبه سوری!

بساط «سرخی تــو، زردی من»................... سر هر کوی وبرزن

تو هم چون مردمــان غرق سروری............... آهای چارشنبه سوری!!!

عزيزدل تومهمان كن دل غم ديده مارا

www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS

به دردخويش ميپيچم كسی درمان نمی سازد

دلم ابری ترازباران،ولی باران نمی سازد

دروديوارمی نالند به حال زاروتنهايم

ببين خودخواهی دل را،مراشادان نمی سازد

فروبستم لب هارا،كه غم پنهان شودليكن

ميان اين نگفتن هاغم آسان نمی سازد

به ايام جدايی ها،همه ياران سفركردند

فراق ودوری ياران،زماهجران نمی سازد

عزيزدل تومهمان كن دل غم ديده مارا

كه دل جزدعوت چشمت،زكس مهمان نمی سازد...

دریاب لحظ هایی پر تلاطم عشق را

عکس عاشقانه دختر

روزها فصل ها در نوسان لحظه ها می گذرد

بی آنکه درنگی داشته باشد

پس بنگر به آینیه ی زندگی که چگونه شادی و غمهایمان

در آن نقش می بندند

تا دریک نقطه نامعلوم محو شوند و به رویاء بپیوندند

پس دریاب لحظ هایی پر تلاطم عشق را

که بنفس لحظه هی در طپش آرام می گیرد

و زندگی را هموار می سازد.

بهانه ی تو برای ذخیره ی قاصدک چه بود ؟

بوی اسرار نیمه شب می اید

و من مست در محراب

- و ضو با شراب

دانه های تسبیح به اسارت عصیان کرده اند .

صدای ایه های عشق می اید

- دانه های تسبیح ایمان اوردند و از بند گریختند و رها شدند

-اواز رود موقع رفتن چه بود ؟

- امید ابشار برای رسیدن چه بود ؟

سپید مشکی من

انصاف داشته باش

بهانه ی تو برای ذخیره ی قاصدک چه بود ؟

خداحافظ از این خونه...!

Click to view full size image

خداحافظ گل لادن

تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه

گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمینشونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو

خداحافظ گل شب بو

هنوز آواز تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم

گل مظلومه پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمیدونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیداره بیداری بگو از شب چی میدونی

تو این رویای سر در گم

خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم

خداحافظ از این خونه

که بارونی نمیتونه

طلسم بغض برداره از این پائیز دیوونه

خداحافظ....!

باران میبارد و من سرمست شعر های تو...




باران میبارد


برای دیوانگی فرصتی نمانده

به حول و قوه ی عشق هنوز دیوانه ات هستم

هنوز عاشقم

باران میبارد و من سرمست شعر های تو

سر مست ایاک نستعین خواندن تو

تمام قول هو الله من

اشهدان به نام تو

لا اله الا تو

قنداق کوچک من را دور تو چرخانده اند تا شفا بگیر

دار شفای هستی تو

باران میبارد و من

ابلیس را تسبیح کرده ام و میچرخانم

دور زدن ابلیس و خنده های تو

حالا بگو از بین این همه مخلوق چرا من

تا شرح دهم از این همه خلق چرا تو

خدایا سرده این پائین

خدایا سرده این پایین

از اون بالا تماشا کن

اگه میشه فقط گاهی بیا دست منو "ها" کن!

خدایا سرده این پایین

ببین دستامو می لرزه

دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه

تو اون بالا من این پایین

دوتاییمون چرا تنها؟

اگه لیلا دلش گیره

بگو مجنون چرا تنها؟

بگو گاهی که دلتنگم از اون بالا تو می بینی

بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی

خدایا من دلم قرصه!

کسی غیر از تو با من نیست

خیالت از زمین راحت

که حتی روز، روشن نیست

خدا میداند...

كی به پایان برسد درد خدا می‌داند

ماه ساكن شود و سرد خدا می‌داند

در سكوت شب هر كوچه این شهر خراب

گم شود ناله شبگرد خدا می‌داند

مردم شهر همه منتظر یك مردند

چه زمانی رسد آن مرد خدا می‌داند

برگها طعمه بی غیرتی پاییزند

راز این مرثیه زرد خدا می‌داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست

شاید این است ره آورد خدا می‌داند

گاه ... گاه ... گاه ... ؟؟؟

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم

گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم

گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند

گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

********           *******

        ********           ********

    ********          ********

سحرخیزی نیست...

"کوک کن" ساعت خویش!

اعتباری به خروس سحری نیست دگر.

دیر خوابیده و برخواستنش دشوارست.

"کوک کن" ساعت خویش

که موذن شب پیش, دسته گل داده به آب!

و در آغوش سحر رفته به خواب

و در این شهر سحر خیزی نیست

که "سحر"نزدیک است...!

 

آرایشگر وجود ندارد؟!!؟

روزی مردی برای اصلاح موی خود نزد آرایشگر رفته بود.

بین او و ارایشگر بحثی پیرامون  خدا پیش آمد.

آریشگر گفت: خدا وجود ندارد.

مشتری جواب داد: به چه علت این حرف را می زنی؟

آرایشگر:  مگر نمی بینی؟ آن بیرون پر است از انسان های

 بدجنس، پر از دزدی و درد و رنج و بیماری.اگر خدا وجود

داشت این همه بدی نبود.

مشتری چیزی نگفت و سکوت کرد، بعد از آنکه کارش به

پایان رسید و پا بیرون از آرایشگاه گذاشت دید که مردی

 ژولیده با موهایی بلند و نامرتب در خیابان در حال قدم

زدن است. به سرعت به آرایشگاه بازگشت و به مرد

 آرایشگر گفت: به نظر من آرایشگری وجود ندارد.

مرد آرایشگر با تعجب پرسید: هیچ معلوم است چه می گویی؟

پس من چه هستم!؟ خود تو الان نزد من بودی و موهایت

 توسط من اصلاح شده است. چطور این حرف را می زنی؟

مرد پاسخ داد: اگر آرایشگران وجود دارند پس آن مرد داخل

 خیابان چرا اینگونه ژولیده و نامرتب است؟

آرایشگر گفت: مشکل این مرد عدم وجود آرایشگر نیست.

 او ژولیده است چون به آرایشگران مراجعه نکرده است!

مشتری لبخند زد و گفت: دقیقا همین است!

""""""""""""خدا وجود دارد، """""""""""""

""""ولی مردم به او مراجعه نمی کنند!"""""""