حلول ماه مبارک رمضان مبارک

باز امشب حق صدایت کرده است

وارد مهمان سرایت کرده است

با همه نقصی که در من بوده است

باز هم او دعوتم بنموده است

 

مهمونی به همتون خوش بگذره

...........التماس دعا..................

پاییزم نمیدونه ...

شال و کلاه کن آسمون خیسه ،

چترتو وا کن گریه بارونه

حال و هوای برگ ریزون چشمات

پاییزم نمیدونه ...

پروانه ها وقتی که میسوختن

تقدیرتو دوختن به تقدیرم

هر وقت دلت میگیره میسوزم،

هر وقت دلت میسوزه میمیرم !

خیلی دلم گیره، خیلی گرفتارم،

دوست داشتنت خوبه، خیلی دوست دارم


محبوب من چشمات به من میگن،

روز جدایی خیلی نزدیکـــــــه،

میری نمیدونی که دور از تو ..

دنیام چقدر غمگینو تاریکه!

دنیای من تاریک و غمگینه،

بار جدایی خیلی سنگینه..

هر کس که از حالم خبر داره،

از شونه هام این بارو برداره!

خیلی دلم گیره، خیلی گرفتارم،

دوست داشتنت خوبه، خیلی دوست دارم...

 عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (1)

اگه میتونی از ته دل بخند

فقط اونایی که جنبشونو نشون دادن

 قادر به خوندن این پست هستن

پس لطفا درخواست رمز نفرمائید.

ادامه نوشته

می خواستم نزارمش ولی...

سلام به دوستان خوبم...

امیدوارم هرجا هستید شاد باشید...

این پستم یه کم غمگین و ناراحت کننده است...

می خواستم نزارمش ولی...

به هرحال امیدوارم این (غم نوشته )رو بخونید و

خدا رو به خاطر تموم نعمتها و امکاناتی که به ما داده

سپاسگذار باشیم(این برداشت خودمه از این متن...)

لطفا برای خوندنش به ادامه مطلب برید...


ادامه نوشته

حالا روزگارم قشنگتر شده

علاقم به تو خیلی بیشتر شده

حالا روزگارم قشنگتر شده

از اون وقت که تو با منی حال من

می بینی خودت خیلی بهتر شده

علاقم به تو خیلی بیشتر شده

میدونم نمیتونی درکم کنی

ولی اینو یادت نره عشق من

می میرم اگه روزی ترکم کنی

میخوام لحظه لحظه به تو فکر کنم

نمیخوام کسی سد راهم بشه

نمیخوام کسی جز تو پیشم بیاد

بجز تو کسی تکیه گاهم بشه

منم که می میرم برای چشات

منم که می میرم واسه خنده هات

میخوام بیشتر از اینم عاشق بشم

کمک کن بتونم بمونم باهات

علاقم به تو خیلی بیشتر شده

حالا روزگارم قشنگتر شده

از اون وقت که تو با منی حال من

می بینی خودت خیلی بهتر شده

علاقم به تو خیلی بیشتر شده


ماجرای جادوی قلب

عکس عاشقانه...باران
یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو می برد
بی گمان من می شوم بازنده و او می برد
اشک می ریزم و می دانم که چشمان مرا
عاقبت این گریه های بی حد از سو می برد
آنقدر تلخم که هر کس یک نظر میبیندم
ماجرا را راحت از رفتار من بو می برد
من در این فکرم جهان را می شود تغییر داد
عاقبت اما مرا تقدیر از رو می برد

خاطرات دو دوست

love_4_1_www_ir2pix_com.jpg

داستان در ادامه مطلب

ادامه نوشته

گل صداقت

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای
 
تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم
 
گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار
 
را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت
 
 غمگین شد، چون دختر او بطور مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
 
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
 
مادر گفت : تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
 
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند. اما
 
 فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
 
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر
 
یک از شما دانه ای میدهم. هر کسی که بتواند در عرض
 
 شش ماه، زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده
 
چین می شود.
 
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
 
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان
 
 بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما
 
 بی نتیجه بود، و گلی نروئید.
 
بالاخره روز ملاقات فرا رسید...
 
دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هم هر
 
کدام گل بسیار زیبائی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان
 
های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید. شاهزاده هر
 
 کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد
 
دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که
 
 در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.
 
شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی
 
 را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور
 
 می کند : گل صداقت ...

همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و
 
امکان نداشت گلی از آنها سبز شود !!!

زندگیمو بذر بهارت

اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فدای اونچشات بشم

اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم

اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم

اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی

اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی

میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال

میشی برام باغبون میوه های تشنه وکال

میشی برام ماه شبای بی سحر

میشی برام ستاره ی راه سفر

ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی

يادت باشه ...

وقتى واسه كسى همه كس شدى...

اون كس بعد از تو خيلى بى كسه...

يا براى كسى همه كس نشو...

يا اگه شدى...

به فكر بى كسى هاش هم باش

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش!!!

سنگ شدی منو شکستی ....

تو کوچه های تاریک..................زیر بارون تگرگ...

.......یه نفر که خیلی تنهاست................ تو دلش یه کوه غصه...

..................تو نگاش صحبت عشقه.................. دلشو یکی شکسته...

دستشو از پشت بسته................ من همون عاشق تنهام...

.......میون غبار غمها........................ اون که ماه هر شبم بود...

..........گذاشته رفته تکو تنهام............ دلیل موندن من چشای آبی تو بود...

................... دلیل رفتن تو عشق آفتابی من بود........

به جنون کشیده کارم شعر موندنو سرودم.....

......ولی تو چه بی وفا تنهام گذاشتی توی تنهایی........ من هنوزم آفتابم...

..........................بی طلوع وبی سرودم.......ولی تو بالمو بستی.......

................چه غریبانه نشستی..............من برات آینه بودم........

سنگ شدی منو شکستی ....

گاهی، وقت خداحافظی از کسی...

گاهی،

وقت خداحافظی از کسی

خواسته یا ناخواسته میگیم :

« مواظب خودت باش ! »

و کاش اون بفهمه...

مواظب خودت باش... یعنی فکرم پیش توئه !

مواظب خودت باش... یعنی برام مُهمی !

مواظب خودت باش... یعنی نگرانتم !

مواظب خودت باش... یعنی دوستت دارم !

مواظب خودت باش... یعنی به خدا می سپارمت !

مواظب خودت باش... یعنی از الان دلم واست تنگ شده!!!

تمام هستی در دست من است.

تمام هستي، در دست هاي من است

و آرامش و اطمينان بي پايان گام هايم بر عرصه خاک،

به هر سو مي رود. تمام آرزوها،

همه اميدها و باورهاي آسماني، در من به يقين مي رسند

و شادماني هايم را هيچ هراس آينده اي

به لرزه نمي اندازد؛ زيرا که من جوانم... .

با قافیه بی قافیه......یادته یادمه

يادته داد ميزدم راهي جاده ها نشو؟

يادته بهت ميگفتم تو بري تموم ميشم؟

يادته با خنده گفتي بيخيال ميخوام برم؟

يادته عشقمونو سپردي دست انتقام؟

يادته روزي رو که گفتي نميموني باهام؟

يادته ساده گذشتي از منو شباي من؟

يادته رفتي و کشتي همه لحظه هاي من؟

يادته وقتي ميرفتي زير بارون و تگرگ؟

يادته گفتي تمومه ديگه روزاي قشنگ؟

يادته سوختم و ساختم تا که از دست ندمت؟

يادته پس زدي دستمو تو وقت رفتنت؟

يادته راضي بودم بميرم از پيشم نري؟

يادته قسم ميدادم منو از ياد نبري؟

يادته گفتم عزيزم هرچي تو بگي همون؟

يادته منو فروختي به نگاه ديگرون؟

يادته اثر نداشت هرچي قسم دادم بهت؟

يادته گذشتم از آرزوهام به خاطرت؟

يادته پشتتو کردي به تموم خاطرات؟

يادته لحظه اي رو که افتادم به دست و پات؟

تو شايد يادت نياد من ولي اما يادمه

که از اون روزي که رفتي تنها مونسم غمه

تو شايد يادت نياد من ولي اما يادمه

برو خوش باش بي وفايي تو نميگم به همه

عشق یا ....

خیلی سال پیش كه دانشجو بودم،

بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند.

تعدادی هم برای محكم كاری دو بار این كار را انجام میدادند،

ابتدا و انتهای كلاس كه مجبور باشی تمام ساعت را

سر كلاس بنشینی. هم رشته ای داشتم كه شیفته ی

یكی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم

 سر كلاس حاضربود، حتی اگر نصف كلاس غایب بودند،

جناب مجنون می گفت:استاد همه حاضرند!

و بالعكس، اگر تنها غایب كلاس این خانم بود و بس،

 می گفت:استاد امروز همه غایبند، هیچ كس نیامده!

در اواخر دوران تحصیل ازدواج كردند و دورادور می شنیدم

كه بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبردار شدم كه

آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ كرده است:


هيچ کس زنده نیست ....

همه مردند..

عشق یعنی...؟

عشق یعنی خاطرات بی غبار
 
دفتری از شعر و از عطر بهار
 
عشق یعنی یك تمنا , یك نیاز
 
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
 
عشق یعنی چشم خیس مست او
 
زیر باران دست تو در دست او
 
عشق یعنی ماتهب از یك نگاه
 
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
 
عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق
 
گرمی دست تو در آغوش عشق
 
عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان"
 
تا سحر از عاشقی با او بخوان
 
عشق یعنی هر چه داری نیم كن
 
از برایش قلب خود تقدیم كن
 

آرام چشمهایت را ببند

یک نفر درهمین نزدیکی ها

چیزی به وسعت یک زندگی

برایت جاگذاشته است خیالت راحت باشد

آرام چشمهایت راببند

یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است

یک نفر که از همه زیباییهای دنیا

تنها تورا باور دارد

زیبا باش

زیـبـا باش، زیبـا زنـدگـی کن ، زیبا بیندیش ،

زیبـا بخـنـد کـه خـنـده و تبسـم،

جـلوه زیبائـی پروردگارست ....

تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به تاراج می برد،

اندیشه های منفی خود او است. پس زیبا بیاندیش

بدون مخاطب بخوانید...

"او"های من کسی نیستند

"او" های من تهی اند و تو خالی

شاید خودم خاص باشم

ولی "او" های من

مخاطبِ خاص نیستند... ✿ツ

آخـــــــــــــــــــه چرا؟

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی

یه سی دی فروشی

کار می کرد.اما به دخترک در مورد عشقش

هیچی نگفت.هر روز به اون

فروشگاه می رفت و یه سی دی می خرید

فقط بخاطر صبحت کردن با

اون....بعد از یک ماه پسرک بر اثر یه حادثه مرد....

وقتی دخترک به خونه ی اون رفت و ازش خبر گرفت

مادر پسر گفت گفت که اون مرده و دخترک رو

 به اتاق پسر برد

دخترک دید که تمام سی دی ها وا نشده.......

دخترک گریه کرد گریه کرد تا مرد.....

می دونی چرا گریه می کرد؟؟؟

چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی

جعبه ی سی دی می گذاشت

و به پسرک می داد!!!