براي همه وقت هايي که به حرف هايم گوش کردي...
از دلتنگی هایت از دردهایت، از حــــرف هایت ... از هرچه دلت می گوید !
بنویس برایـــــــــم...


من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در ان بالاها
مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، ...
با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد ......!

زندگی باور میخواهد ان هم از جنس امید . . .
که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد
یک امید از ته قلبت گوید
که خدا هست هنوز . . .
موفقیت...قانون"لیاقت ها"و "رقابت ها"است...
خدا با توست،اگر "بدانی"...امید از توست،اگر "نرانی"
به"صرفمان"است...که فعل توانستن را"صرف"کنیم...
"قانع"بود...مسیرش بدون"مانع"بود...
"خود"باش...نه"نخود"هرآش...!!!
"رژیم"گرفتم... دیگر"غصه نخورم"
اراده یعنی..."سعی و توان"؛"سنگ تمام"...


₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪
اللهم عجل لولیـک الفرج و العافیه و النصر
₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪


برگ های پاییزی
سرشار از شعور ِ درخت اند
و خاطرات ِ سه فصل را بر دوش می کشند
آرام قدم بگذار
بر چهره ی تکیده ی آن ها
این برگها حُرمت دارند...
درد ِ پاییز ،درد ِ ” دانستن ” است
پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد
و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید
نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید».
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل
نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.
نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در
گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت
در را هل داد، باز شد و بیرون رفت!
و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد!
که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته.
من نخست وزیرم را انتخاب کردم». آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند:
«چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست
مسئله را حل کند؟» مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین
سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس
را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟
نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد،
چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛
هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه
و دیدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم
که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته
را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید.
این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد».
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است… و سوال این هست:“من که هستم…!؟

نو بهاری که زمین تشنه دیدار شماست
زرد را سبز نمودن حیطه کار شماست
عقل درمانده و ادراک نمیفهمدتان
کار عشق است که تمّار سر دار شماست

تولدم مبارک

تولدم مبارک
تبریکات مخصوص به خودم... 

بفرماید کیــــــــــــک






دوستای گلم
این روز عزیز رو بهتون تبریک میگم
و از خدا ممنونم که یکی از فرشته های خودش رو برای شماها فرستاد
تا محبت خودش رو به شما نشون بده
شاد باشید






بعله کادو یادتون نره








فرود یک فرشته...


زميني شدنم مبارك 

امیدوارم خنده ام از ته دل 




با دستهای خالی به دنیا آمده ایم
و با دستهای خالی از دنیا خواهیم رفت
نگران چیزهایی که آرامش را از تو میگیرند نباش ..!!


مردی دختر سه ساله اش را به دلیل از بین بردن یک توپ کاغذ
کادوی طلایی تنبیه کرد. بازار کساد بود و وقتی کودک می خواست
جعبه ای را کادو کند زیر درخت کریسمس بگذارد او بسیار خشمگین
میشد. با این حال فردا صبح دختر کوچک هدیه ر ابه پدرش داد و
گفت: بابا این مال شماست.!
مرد از رفتار گذشته اش شرمسار شد، اما وقتی متوجه شد که
جعبه خالی است، دوباره عصبانیتش زبانه کشید و فریاد زد:
آیا نمیدانی که وقتی به کسی هدیه میدهی باید چیزی داخل
آن بگذاری؟ .....
دخترک نگاهی به بالا انداخت و با چشمانی اشک آلود با گریه گفت:
اوه پدر....به هیچ وجه خالی نیست. من بوسه هایم را داخل جعبه
دمیده ام و همه آنها را به تو میدهم...
پدر در هم فرو رفت و دختر کوچکش را به اغوش کشید و خواهش
کرد که او را ببخشد.
مدتی بعد، تصادفی جان کودک را گرفت.
پدر سال ها جعبه طلایی را کنار تخته خوابش نگه میداشت و
هر وقت سست و دلسرد میشد، بوسه ای خیالی بیرون می آورد
و عشق دخترش را که بوسه ای در ان جا گذاشته بود به خاطر می آورد.
دقیقا به همان صورت، هر کدام از ما به عنوان یک انسان ظرفی طلایی
پر از عشق و بوسه خای به قید و شرط از فرزندان، اعضای خانواده،
دوستان و خداوند دریافت میکنیم.
هیچ دارایی با ارزش دیگری برای نگهداری وجود ندارد.
دلگیر ترین روزهای زندگی ام روزهایی است
که تو مرا به حال خود رها کردی
واما زیباترین روزهای زندگی ام
روز هایی است که به من مشکلاتی
از جنس درد هدیه می کنی
تا به من بگویی هنوز مرا از یاد نبرده ای
خدایا، انگشتري سليماني ام دادي، انگشت سليماني ام ده!




یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو
یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
....
دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو
من اگر سوی تو بر میگردم
دست من خالی نیست
کاروان های محبت با خویش
ارمغان آوردم

دیرگاهیست که تنها شده ام،
قصه غربت صحرا شده ام،
وسعت درد فقط سهم من است،
باز هم قسمت غم ها شده ام،
دگر آینه ز من بی خبرست،
که اسیر شب یلدا شده ام،
من که بی تاب شقایق بودم،
همدم سردی یخ ها شده ام،
کاش چشمان مرا خاک کنید،
تا نبینم که چه تنها شده ام!

خـــــدایـا…!
گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیــرد،
نگاهم را به سوی تو و آسمـان می گیرم ،
و آنـقـدر با تــو درد دل می کنـم،
تا کم کم چشـــــــــم هایم با ابـرهای بارانیت همراهی می کنند
و قلبـــم سبک می شود آنــوقــت تو می آیی
و تــــــمـــــــــام فضای دلـم را پر می کنی
و مـــــن دیـــــــگــــر آرام می شــــــوم
و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای دربیـاورد !
چون تو را در قلبــــــــــــــم دارم ...
