یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...

مرده گفت : حدداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...

مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره. توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت .

مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست ... و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت ...

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم ...

یه نامه برای تو

خدایا نامه ام را با اینکه می دانستم تو آن را قبل از نوشتن خوانده ای،

بر بال فرشتگانت سوار کردم تا به دستت برسانند. نمی دانم کجای راهند...

 نمی دانم... خدا کند رسیده باشد.

خدایا من اینجا منتظرم... تمام ثانیه هایم را در انتظار به سر میبرم...

دائم نگاهم به آسمان است...

منتظرم که شاید موقع باران و یا هنگام اذانت جوابم را به فرشتگانت

 بسپاری تا برایم بیاورند. نمی گویم که نا امیدم، نه. چون می دانم اگر

 ناامید باشم تو با تمام عظمتت ناراحت می شوی.

 من نگاه زیبایت را در تمامی لحظات زندگی ام حس میکنم...

اما

به تک تک دانه های تسبیح دلم سوگند که

من خسته شدم از انتظار

اجابتم کن.

 

شاید....

مینویسم نامه ای و روزی از اینجا میروم

با خیال او اما تنهای تنها میروم

در جوابم شاید او حتی نگوید کیستی؟

شاید او بگوید لایق من نیستی

خدایا نیازم را تو میدانی

لوئیز رفدفن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی غم آلود وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.

به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را پرداخت می کنم.
جان گفت نسیه نمیدهم.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و به گفت و گوی بین آنها گوش می کرد، به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد، من پرداخت می کنم.
خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم میدهم، لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست.
صاحب مغازه گفت: لیستت را بگذار روی ترازو و به اندازه وزنش هر چه میخواهی ببر!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت!
خواربار فروش باورش نمی شد. لوئیز از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد و کفه ی ترازو برابر نشد! آنقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت، خواروبار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است!
کاغذ لیست خرید نبود! دعای زن بود که نوشته بود:

ای خدای عزیزم! تو از نیاز من با خبری، آن را برآورده کن.

آدَمه دیگه

آدَمه دیگه

دِلِش میخواد برای یکی تَـــــــــک باشه

دِلِش میخواد یکی فقط نِوِشتِه هایِ اون رو بِخونه

دِلِش میخواد یکی فَقَط به اون اِس اِم اِس بِده

دِلِش میخواد یکی فَقَط نِگَرانِ حالِ اون بِشه

دِلِش میخواد

اون یِکی

تـــــ♥ـــــــو

باشی

آدَمه دیگه

یک کلید و سه قفل

نماز اول وقت

قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.

قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.

قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.

شیخ نخودکی فرمود برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان. برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان. و برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.

جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟؟!

شیخ نخودکی فرمود :

نماز اول وقت شاه کلید است!

بهر آرامش این خاطر شیدا

از کنار من افسرده تنها تو مرو

دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو

اشک اگر می چکد از دیده تو در دیده بمان

موج اگر می رود ای گوهر دریا تو مرو

ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز

قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو

ای قرار دل طوفانی بی ساحل من

بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو

سایه ی بخت منی از سر من پای مکش

به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو

ای بهشت نگهت مایه ی الهام سرشک

از کنار من افسرده ی تنها تو مرو

بدانید...


آيا مي دانستيد افرادي که بنظر خيلي قوي مي رسند،

معمولاً خيلي حساس هستند...

و کساني که بيشترين مقدار مهرباني را به معرض

 نمايش مي گذارند، بيشترين صدمه را ديده اند؟


آيا مي دانستيد آنهايي که تظاهر مي کنند

نيازي به عشق ندارند، بيشتر از همه به آن محتاجند؟

اشخاصي که از همه نگهداري مي کنند

خودشان از همه بيشتر نيازمند مراقبتند

و کساني که زياد لبخند مي زنند ممکن است

 در زمان تنهايي بيشترين گريه را بکنند.

حکمتانه


وقتی یه دختر به خاطر یه پسر اشک میریزه ....

يعني واقعن عاشقشه

.
.
...
.

اما ....
.
.
.

وقتی یه پسر به خاطر یه دختر اشک بریزه
.
.
.
.
.

یعنی هیچ وقت دیگه نمیتونه دختر دیگه ای
 
 رو مثل اون دوست داشته باشه

آرزو

عمق خاطرات خیس من

باران می بارد

و باز این خیال خسته ی من

با تو و پنجره های باز باران خورده

با عطر علف های خیس روبروی اتاق رو به آسمانم

بی نهایت ترانه به قافیه ی تو می سراید...

روی شیشه ها ، رد خیال تو

تا عمق خاطرات خیس من

اما نمی دانم در کجای این شعر بی وزن

اسم وزین تو را ، به وزن برسانم

تا حداقل خیالم از شعرهای به انتظار نشسته ام آرام گیرد!

آیا باران، لبخند ابرهاست به سخاوت خدا

من باور دارم که باران، لبخند ابرها به سخاوت خداست

زیرا زیرا ....

باران عاشق نیز لبخند چشمان او به سخاوتش است

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

عشق استاد

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی

جهانی عشق در من آفریدی

دریغا با غروب نابهنگام

مرا در دام ظلمت ها کشیدی...

سیه چشمی به کار عشق استاد

به من درس محبت یاد می داد

مر از یاد برد آخر ولی من

به جز او عالمی را بردم از یاد...

عاشقانه های بارانی

ادامه نوشته

تست هوش اوباما از هیلاری کلینتون

یه روز چاوز راه افتاد هلک و هلک رفت آمریکا. وضعیت اونجا رو که دید، توی دلش، جوری که بقیه متوجه نشن اون از آمریکا خوشش اومده، گفت: عجب پیشرفتی! عجب کشوری، چه رفاهی، چه نظمی، چه سیستم اداری منظمی، چه تشکیلاتی...

بعد رفت پیش اوباما و ازش پرسید: بابا دمتون گرم! شما چکار کردین که اینقدر پیشرفت کردین؟

اوباما گفت: ببین! کارهای ما مثل کارهای شما هرتی پرتی نیست. ما وقتی می‌خوایم وزیر انتخاب کنیم، از همشون تست هوش می‌گیریم، باهوش‌ترین و به درد بخورترین اونها رو انتخاب می‌کنیم. نه هر ننه قمری را! الان برات تست می‌کنم حالشو ببری!
اوباما زنگ زد به هیلاری کلینتون گفت: هیلاری جان! عزیزم یه نوک پا بیا دفتر من، کارت دارم.
از اونجا که اوباما مثل چاوز نبود، هیلاری با آرامش و سر فرصت رفت پیش اوباما. نه اینکه هول کنه و آب دستشه بذاره زمین!
اوباما به هیلاری گفت: یه سوال ازت می‌پرسم، 30 ثانیه زمان داری که جواب بدی. «اون کیه که زاده‌ی پدر و مادرته، اما برادر و خواهرت نیست؟»

چاوز خودش هم هنگ کرد و توی جواب موند که یهو هیلاری گفت: خوب معلومه، خودمم دیگه!
چاوز کف کرد و سریع برگشت ونزوئلا و زنگ زد به « نیکولاس مادورو» وزیر خارجه و گفت: آب دستته بذار زمین بیا اینجا کارت دارم!
وقتی مادورو اومد کلی داد و هوار راه انداخت و حنجره پاره کرد که: خاک بر سرت. آخه این چه وضع مملکته. این چه وضع جهانه! مثلا تو وزیر امور خارجه‌ای! خجالت بکش. یه سوال ازت می‌پرسم، سه روز فرصت داری جواب بدی. وگرنه می‌فرستمت جایی که عرب نی انداخت....
بعد پرسید: «اون کیه که زاده‌ی پدر و مادرت هست، اما برادر و خواهرت نیست؟»
«مادورو» عزا گرفت که عجب سوال خفنی. خلاصه رفت و هر چی فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید.
یهو یادش افتاد بره پیش «کالین» از نخبه‌های مزدور بدبخت استکباری کشورش که سال قبل بازنشسته‌اش کردن و از اون بپرسه. وقتی «کالین» رو دید گفت: ای بدبخت غربزده، بگو ببینم: «اون کیه که زاده‌ی پدر و مادرت هست، اما خواهر و برادرت نیست؟»
کالین سریع گفت: خوب معلومه، خودمم دیگه!
«مادورو» کلی حال کرد و از ذوقش سریع رفت پیش چاوز و گفت: کجایی چاوز من که جواب رو پیدا کردم..
چاوز گفت: خوب بگو ببینم: «اون چه کسیه که زاده‌ی پدر و مادرت هست، اما خواهر و برادرت نیست؟»
وزیر خارجه گفت: خوب معلومه، اون «کالینه» دیگه.
چاوز عصبانی شد و داد زد: نه احمق، نه گیج! اون هیلاری کلینتونه، هیلاری کلینتون!

جنس ارامش

برايم نقاشي كن
نم نم باران را
تا شوره زار خشك دل تنگي ام
دشتي سرسبز گردد
نقاشي كن سايه بان امنيت را
تا در زير آن ببافم فرشي از جنس آرامش
تا
بنشينم در انتظار تو.......


         پیشاپیش عید غدیر خم مبارک

          پیشاپیش عید غدیر خم مبارک
 
 
ستاره سحر از صبح انتظار دمید     ***     غدیر از نفس رحمت بهار چکید

گرفت دست قدر، رایت شفق بر دوش ***    زمین به حکم قضا آب زندگی نوشید

کسی چه میداند ؟؟؟

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد .همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی .
پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند
 
اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت

. اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !"
اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست . باز همسایگان گفتند : " عجب بد شانسی آوردی ؟ "
و اینبار هم پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند ، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند .

"خوش شانسی ؟

بد شانسی ؟

کسی چـــه میداند ؟"

هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد . یک روی خوب و یک روی بد . هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست . بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .زندگی سرشار از حوادث است

درهجوم لحظه ها

هیچ کس دیگر تو نمی شود .. حتی خودت
· فکر میکردم تو همدردی! ولی نه ! تو هم دردی
· زندگی ماله کسای دیگه بودش و ما تماشاچی بودیم
· افسوس… یادم رفته که از نبودنت به خواب پناه برده ام
· درست متر کن! آدم ها هم قد خودشان اند، نه هم قد تصورات تو
· زخم که میخوری مزه مزه اش کن .. حتما نمکش اشناست
· عجیب است دریا، همین که غرقش میشوی پس میزند تو را
· آرزو سرابی است که اگر نابود شود، همه از تشنگی خواهند مرد
· به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد
· وقتی اورجینال به دنیا اومدی... حیفه کپی از دنیا بری ....خودت باش
· گیسووهات را بگو دست از سرِ باد بردارند دارد به کوه می‌زند خودش را
· نه! به شما نمی گویم او با من چه کرد ..عشق برایتان کابوس می شود
· عادت ما آدم هاست ... سیگار هم کامش را که داد ، زیـر پا ، لِه اش می کنیم
· وقتی همه چیز خوب است میترسم ! ما به لنگیدن یک جای کار عادت کرده ایم
· بـی قـرار هـیچ قـراری نـبوده ام مـگــر قـراری کـه بـا تـو داشتـم و هـرگـز نیـامـدی...
· در خیال دیگری می رفت ،و من چه عاشقانه کاسه ی آب پشت سرش خالی می کردم
· بی صبرانه در انتظارم تا، زمان سالخوردگی ام فرا برسد! شايد عشق پيری، چيز ديگری باشد!!!
· درهجوم لحظه هاي پوچ جدايي سكوت تنها ياد گار لحظه هاي با تو بودن است وقتي ثانيه ها رفتن را تلنگر ميزنند, بودنت به كوچه فراموشي كوچ ميكند
· میدونید!! وقتی دل کسی رو بشکنید... هر کاری هم که بعد از اون براش انجام بدین... اون دیگه هیچوقت براتون همون "آدم سابق"... نمیشه هیچ وقت....
· تودست در دست دیگری من در حال نوازش دلی که سخت گرفته است از تو مدام بر او تکرار میکنم که نترس عزیز دل آن دستها به هیچ کس وفاندارد

هی پائیز

هی ...!!

پاییـــــــــز...!!

ابـرهـایـت را زودتـر بـفـرسـتــــ ...

شـسـتـن ایـن گـرد ِ غـم از دلِ مـن چنـد پایـیـــز بـاران میـخواهد ...!

اجبار

پيش فرض

انگـــار . . .

آخرین سهــــــ ــــ ــم ما از هم . .

همین سکوتـــــــــ ـــــــ ــــ اجباری سـتــــــ ـــ ـ . . .!


جالبه مگه نه !!!

تاریخ مرموز


از یک استاد تاریخ بخواهید این حقایق را شرح دهد....اگر بتواند

آبراهام لینکلن در سال 1846 به سنا را یافت
جان. اف. کندی در سال1946 به سنا راه یافت
 

آبراهام لینکن در سال 1860به ریاست جمهوری انتخابشد
جان. اف. کندی در سال 1960 به ریاست جمهوری انتخاب شد


هر دو توجه خاص به حقوق بشر داشتند.
همسر هر دو در زمان زندگی در کاخ سفید فرزندشان راازدست دادند


هر دو رئیس جمهور در روز جمعه ترور شدند
تیر به سر هر دو رئیس جمهور اصابت کرد


حالاواقعاً حیرت آور می شود
اسم منشی لینکلن کندی بود
اسم منشی کندی لینکلن بود


هر دو توسط جنوبی ها ترور شدند
جانشین هر دو یک جنوبی به نام جانسون بودند

اندرو جانسون که جانشین لینکلن شد در سال 1808 به دنیا آمده بود
لیندن جانسون که جانشین کندی شد در سال 1908 به دنیا آمده بود

جان ویلکس بوتس که لینکلن را ترور کرد متولد 1839 بود
لی هاروی اسوالد که کندی را ترور کرد متولد 1939 بود
 
هر دو تروریست دارای نام سه کلمه ای بودند
نام هر دو از 15حرفي تشکیل شده بود


محکم روی صندلی بنشینید
 
 
لینکلن در تآتری به نام فورد ترور شد
کندیدر اتومبیلی به نام لینکلن ساخت کارخانه فورد ترورشد

لینکلن در تآتر ترور شد و قاتلفرار کرد و در یکانبار مخفی شد

کندی از داخل یک انبار ترور شد و قاتل فرار کرد و در یکتاتر مخفی شد

هر دو تروریست قبل از محاکمه ترور شدند

چه کسی می توانست اینها را تصور کند

باور نکردنی ست

1- یک اسکناس 20 دلاری را از وسط تا کنید


2- دوباره دقیقاً مطابق شکل زیر تا کنید



۳-انتهای دیگر را نیز دقیقاً مثل قبل تا کنید


4- حالا اسکناس را برگردانید


عجب تصادفی! یک تا کردن هندسی فجایع بزرگی را
روی اسکناس بیست دلاری ثبت کرده است

تصادفی است؟


خودتان تصمیم بگیرید

ظاهراً هنوز کافی نیست...
حالادقت کنیدچی می بینید


اولاً پنتاگون در حال آتش سوزی



بعد برجهای دوقلو


و حالا... به این نگاه کنید 


سه اتفاق روی یک بیست دلاری عادی


فاجعه پنتاگون


فاجعه برجهای دوقلو

فاجعه اوسامه؟؟؟

It gets even better 9 + 11 = $20!
جالب تر از هم اینکه 11+ 9 = 20


مو بر اندام آدم راست می شود. این مطلب را برای هر تعداد از دوستان خود بنویسید

هی، این یک درس تاریخی است که اکثر مردم احتمالاً
زحمت خواندن آن رابه خود نمی دهند
مترجم: کامران دبیری

*♥-..~~~~ تولده خودمه*♥-..~~~~

خودم عزیزم  جونم تولدت مبارک








من کلا عقیده دارم تولد باید مفصل باشه بفرمائید کیک


معمولی

هنری

بادکنکی




صورتی

عاشقانه

زعفرونی

شکلاتی

گیلاسی

قهوه

ورزشی

نسکافه ای



عروسکی

کسی جانمونه

آخ که چه خوشمزس

..تولدت مبارک خوده عزیزم..

  فارغ التحصیلیتم مبارک نازنینم

دیگه یه مدیر واقعی شدی
شما قرار نیست تبریک بگید؟؟؟

پنکه در بهشت

بيل گيتس ميميره و ميره تو آسمون پيش فرشته‌ها. فرشته‌ها ميگن ما فعلا وقت نداريم يک 3-4 ساعتي توي اون اتاق منتظرباش تا به کارهات رسيدگي بشه. بيل گيتس ميره تو اتاق و ميبينه در و ديوار اتاق پر از ساعته. زير هر ساعتي هم اسم يک شرکت نوشته شده ساعتها هم همه با هم همزمان کار نميکنن و هر کدومشون سرعت بخصوصي دارن.

خلاصه کنجکاو ميشه و ميگرده قسمت شرکتهاي کامپيوتري رو پيدا ميکنه: آي‌بي‌ام، اپل، او‌اس‌2، خلاصه همه شرکتها اونجا ساعت دارن الا ماکروسافت. خيلي بهش بر ميخوره . وقتي فرشته‌ها بر ميگردن ميگه اول جريان اين ساعتها رو بگين :

اونا ميگن در ازاي خرابيهايي که برنامه‌ها و عملکرد شرکتها براي مشتريها بوجود بيارن، ساعت مربوط به شرکت يک ثانيه ميره جلو.

بيل گيتس خوشحال ميشه و با غرور ميگه: پس واقعا جاي تعجب نيست که شرکت من اينجا ساعت نداره.

فرشته‌ها ميخندند و ميگن: آقاي گيتس، ساعت ميكروسافت رو ما 25 ساله تو بهشت به جاي پنكه ازش استفاده ميکنيم.

پولدار ترین شخص

از بیل گیتس پرسیدند آیا ثروتمند تر از تو هم هست؟
در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن چه کسی؟


در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.
گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم
به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.
زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از ۱۹ سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.
ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.
سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم
گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به ۵۰ کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه
بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲
ساله مسلمان سیاه پوست!

راه فراری نیست...

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و اسان میرسد

من که میدانم که تا سرگرم بزم هستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد

پس چرا،پس چرا عاشق نباشم،

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست،نیست

بین مرگ و ادمی قول و قراری نیست،نیست

من که میدانم اجل ناخوانده و بی دادگر

سرزده می اید و راه فراری نیست،نیست

پس چرا عاشق،پس چرا عاشق نباشم،

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و اسان میرسد

هی رفـ ـیـ ـق!

گاهی آدم احتیاج داره یکی بیاد بزنه روشونش و بگه

هی رفـ ـیـ ـق!

از چیزی ناراحتی؟

اونوقت آدم برگرده بگه

آره رفیق،ازهـمه چـی...

هديه فارغ التحصيلي

                       
مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد . ماهها بود كه ماشین اسپرت زیبایی
،پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل
آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود
 كه برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست كه پدر
 توانایی خرید آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش
 فراخواند و به او گفت :من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد
هستم و تورا بیش از هر كس دیگری دردنیا دوست دارم . سپس یك جعبه به دست
او داد . پسر ،كنجكاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا ،
 كه روی آن نام او طلاكوب شده بود ، یافت .


با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت : با تمام مال ودارایی كه داری

، یك انجیل به من میدهی؟ كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت

 وخانواده ای فوق العاده . یك روز به این فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خیلی پیر

 شده وباید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود .

 اما قبل ازاینكه اقدامی بكند ، تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود

 و حاكی از اینبود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است .

بنابراین لازم بود فوراً خود رابه خانه برساند و به امور رسیدگی نماید .
هنگامی كه به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد .

اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان

 انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد وصفحات

 آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد . در كنار آن ، یك برچسب

 با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت .

روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود :

 تمام مبلغ پرداخت شده است.

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم

 فقط برای اینكه وقايع به آن صورتی كه ما انتظار داریم رخ نداده اند ... ؟

التماس دعا از همه

دعا و ذکر حق تعالی؛

راه سعادت، مفتاح رحمت، خیر دنیا و آخرت،

شفای بیماران، چاره درماندگان

و نجات گرفتاران است.

اس ام اس و پيامک التماس دعا www.SmSLover.ir

بچه ها برام خیلی دعا کنید...

                           جوانمهر

مهتاب

             0964Ghalb Sahel به من گفتی که دل دريا کن ای دوست 

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست،همه دریاها از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت، مکش دریا به خون، پروا کن ای دوست

مکش دریا به خون، پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب، تو با جامی ربودی مار از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا، تو نیلوفر شدی، من اشک مهتاب

تو نیلوفر شدی، من اشک مهتاب

تولدت مبارک عاطفه جووون

تولدت مبارکتولدت مبارک

 

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

عاطفه جون تولدت مبارک♥

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

الهی جاده زندگیت هموار

آسمان چشمانت صاف

و دریای دلت همیشه آرام و زلال باشد

و هیچ وقت از دنیا خسته نباشی...

**************************************تولدت مبارک مهندس عزیزم

***************************************

الهی ۱۰۰۰ ساله شی

مببوسمت ۱۰۰تا بوسه

لطفا

دوستان بعد از دیدن

این پست تولد

عاطفه عزیزو تبریک بگید

ممنونم از همتون

 

خوش آمدید بدرود

نظر یادتون نره