بی آنکه حتی لحظه ای فکر نبودنش را بکنم به نام او آغاز میکنم.

به نام او که همیشه و همواره هست و بودنش دلیل بودن ماست.

به نام او که نمیدانم چگونه در وصفش بنویسم اما خوب میدانم که هر چه بنویسم کم است.

زیرا که او همان است که با رحمتش دنیا ام را دگرگون و

با نگاهش مسیر زندگی ام را روشن ساخت:او همان است

که درگاهش پناهیست برای هر دل شکسته و نگاهی خسته..

من اما ملکه ای کوچکم از اهالی دیار دنیا ام از حوالی کوچه زمینم و از

 نگاه زمستانم و در شگفت آسمانم و عاشق پروردگارم...