|
مدیران جوان به وبلاگ من خوش آمدید
| ||
تا حبّ علی و آل او یافته ایم![]() کام دل خویش مو به مو یافته ایم![]() وز دوستی علی و اولاد علی است![]() در هر دو جهان گر آبرو یافته ایم![]() ![]() ![]() «ولادت علي عليه السلام در كعبه مشرفه بوده است. او نخستين و آخرين كسي است كه در اين مكان مقدس به دنيا آمده است.» ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() برچسبها: آنكه عمـري به گناه و غم و غفلـت گذراند امشب از عشق, ع [ جمعه 3 خرداد1392 ] [ 14:53 ] [ جوانمهر ]
مادر ای والاترین رویا ی عشق *** مادر ای دلوا پس فردای عشق
همیشه می سرایمت به شادابی
بهشت زیر قدومت فسانه ای آبی [ چهارشنبه 11 اردیبهشت1392 ] [ 21:38 ] [ جوانمهر ]
یارو نشسته بود داشت
تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
[ شنبه 31 فروردین1392 ] [ 1:56 ] [ جوانمهر ]
خدایا نامه ام را با اینکه می دانستم تو آن را قبل از نوشتن خوانده ای، بر بال فرشتگانت سوار کردم تا به دستت برسانند. نمی دانم کجای راهند... نمی دانم... خدا کند رسیده باشد. خدایا من اینجا منتظرم... تمام ثانیه هایم را در انتظار به سر میبرم... دائم نگاهم به آسمان است... منتظرم که شاید موقع باران و یا هنگام اذانت جوابم را به فرشتگانت بسپاری تا برایم بیاورند. نمی گویم که نا امیدم، نه. چون می دانم اگر ناامید باشم تو با تمام عظمتت ناراحت می شوی. من نگاه زیبایت را در تمامی لحظات زندگی ام حس میکنم... اما به تک تک دانه های تسبیح دلم سوگند که من خسته شدم از انتظار اجابتم کن.
[ دوشنبه 26 فروردین1392 ] [ 21:22 ] [ جوانمهر ]
[ پنجشنبه 22 فروردین1392 ] [ 22:51 ] [ جوانمهر ]
لوئیز رفدفن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی غم آلود وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمی تواند
کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی
محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت:
آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را پرداخت می کنم.
جان گفت نسیه نمیدهم.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و
به گفت و گوی بین آنها گوش می کرد، به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد، من
پرداخت می کنم.
خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم میدهم،
لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست.
صاحب مغازه گفت: لیستت را بگذار روی ترازو
و به اندازه وزنش هر چه میخواهی ببر!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش
تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب
دیدند کفه ترازو پایین رفت!
خواربار فروش باورش نمی شد. لوئیز از سر رضایت
خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس
در کفه ی دیگر ترازو کرد و کفه ی ترازو برابر نشد! آنقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر
شدند.
در این وقت، خواروبار فروش با تعجب و
دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است!
کاغذ لیست خرید نبود! دعای زن بود که نوشته
بود:
ای خدای عزیزم! تو از نیاز من با خبری، آن
را برآورده کن.
[ پنجشنبه 22 فروردین1392 ] [ 22:49 ] [ جوانمهر ]
![]() آدَمه دیگه [ سه شنبه 20 فروردین1392 ] [ 19:45 ] [ جوانمهر ]
قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم. [ شنبه 17 فروردین1392 ] [ 20:8 ] [ جوانمهر ]
|
||
| [ طراحی : نایت ملودی ] [ Weblog Themes By : night melody ] | ||