X
تبلیغات
مدیران جوان

مدیران جوان
به وبلاگ من خوش آمدید
Links
تا حبّ علی و آل او یافته ایم
کام دل خویش مو به مو یافته ایم
وز دوستی علی و اولاد علی است
در هر دو جهان گر آبرو یافته ایم

«ولادت علي عليه السلام در كعبه مشرفه بوده است. او نخستين و آخرين كسي است كه در اين مكان مقدس به دنيا آمده است.»
 

برچسب‌ها: آنكه عمـري به گناه و غم و غفلـت گذراند امشب از عشق, ع
[ جمعه 3 خرداد1392 ] [ 14:53 ] [ جوانمهر ]

مادر ای والاترین رویا ی عشق *** مادر ای دلوا پس فردای عشق

مادر ای غمخوار بی همتا ی من *** اولین و آخرین معنای عشق

زندگی بی تو سراسر محنت است *** زیر پای توست تنها جای عشق

ما در ای چشم و چراغ زندگی *** قلب رنجور تو شد دریای زندگی

تکیه گا ه خستگی ها یم توئی *** مادرای تنها نرین ما وای عشق

یا د تو آرام می سا زد مرا *** از تو آهنگی گرفته نا ی عشق

صوت لالائی تو اعجا ز کرد *** مادر ای " پیغمبر زیبای عشق "

ما ه من پشت و پنا ه من توئی *** جان من ای گوهر یکتا ی عشق

دوستت دارم تو را دیوانه وار*** از تو احیاء شد چنین دنیا ی عشق

ای انیس لحظه های بی کسی *** در دلم برپا شده غوغای عشق

تشنه آغوش گرم تومنم *** من که مجنونم توئی لیلای عشق

همیشه می سرایمت به شادابی
به آن نگاههای آرام و ساده و آبی

همیشه می ستایم آن سکوتت را
که فریاد میکند تو را به بی تابی
تو سایه سار خستگی های هر دمی آری
قسم به مهرت تویی که مهتابی
میان لرزش دستم ز وحشت ها
برای آرامشم تویی که می تابی
نمی دانمت چه گویم ای سراسر مهر
که جمله هایم نگراید به کژتابی
قسم به نامی نامت ، به قدسی عشق
که بهترین واژه ، واژه ای نابی
به گرمی دستان خسته ات زیبا
به زیبایی خورشیدی ، آفتابی


تو عاشقانه ترین ترانه ای مادر

بهشت زیر قدومت فسانه ای آبی

[ چهارشنبه 11 اردیبهشت1392 ] [ 21:38 ] [ جوانمهر ]

یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...

مرده گفت : حدداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...

مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره. توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت .

مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست ... و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت ...

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم ...

[ شنبه 31 فروردین1392 ] [ 1:56 ] [ جوانمهر ]

خدایا نامه ام را با اینکه می دانستم تو آن را قبل از نوشتن خوانده ای،

بر بال فرشتگانت سوار کردم تا به دستت برسانند. نمی دانم کجای راهند...

 نمی دانم... خدا کند رسیده باشد.

خدایا من اینجا منتظرم... تمام ثانیه هایم را در انتظار به سر میبرم...

دائم نگاهم به آسمان است...

منتظرم که شاید موقع باران و یا هنگام اذانت جوابم را به فرشتگانت

 بسپاری تا برایم بیاورند. نمی گویم که نا امیدم، نه. چون می دانم اگر

 ناامید باشم تو با تمام عظمتت ناراحت می شوی.

 من نگاه زیبایت را در تمامی لحظات زندگی ام حس میکنم...

اما

به تک تک دانه های تسبیح دلم سوگند که

من خسته شدم از انتظار

اجابتم کن.

 

[ دوشنبه 26 فروردین1392 ] [ 21:22 ] [ جوانمهر ]

مینویسم نامه ای و روزی از اینجا میروم

با خیال او اما تنهای تنها میروم

در جوابم شاید او حتی نگوید کیستی؟

شاید او بگوید لایق من نیستی

[ پنجشنبه 22 فروردین1392 ] [ 22:51 ] [ جوانمهر ]

لوئیز رفدفن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی غم آلود وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.

به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را پرداخت می کنم.
جان گفت نسیه نمیدهم.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و به گفت و گوی بین آنها گوش می کرد، به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد، من پرداخت می کنم.
خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم میدهم، لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست.
صاحب مغازه گفت: لیستت را بگذار روی ترازو و به اندازه وزنش هر چه میخواهی ببر!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت!
خواربار فروش باورش نمی شد. لوئیز از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد و کفه ی ترازو برابر نشد! آنقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت، خواروبار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است!
کاغذ لیست خرید نبود! دعای زن بود که نوشته بود:

ای خدای عزیزم! تو از نیاز من با خبری، آن را برآورده کن.
[ پنجشنبه 22 فروردین1392 ] [ 22:49 ] [ جوانمهر ]

آدَمه دیگه

دِلِش میخواد برای یکی تَـــــــــک باشه

دِلِش میخواد یکی فقط نِوِشتِه هایِ اون رو بِخونه

دِلِش میخواد یکی فَقَط به اون اِس اِم اِس بِده

دِلِش میخواد یکی فَقَط نِگَرانِ حالِ اون بِشه

دِلِش میخواد

اون یِکی

تـــــ♥ـــــــو

باشی

آدَمه دیگه

[ سه شنبه 20 فروردین1392 ] [ 19:45 ] [ جوانمهر ]

نماز اول وقت

قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.

قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.

قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.

شیخ نخودکی فرمود برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان. برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان. و برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.

جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟؟!

شیخ نخودکی فرمود :

نماز اول وقت شاه کلید است!

[ شنبه 17 فروردین1392 ] [ 20:8 ] [ جوانمهر ]
About

«خدايا زياد بگردان در آن بهره مرا از بركاتش و آسان كن راه مرا به سوى خيرهايش و

محروم نكن ما را از پذيرفتن نيكيهايش اى راهنماى به سوى حـق آشكار.»

Blog Custom

استخاره آنلاین با قرآن کریم

داستان روزانه